گفتوگویی درباره شاهزاده رضا پهلوی و جایزه مردم ایران
از رنج گذشته تا امکان همکاری برای آینده ایران
گفتوگویی ادبی بر پایه روایت نویسنده؛ از اختلاف بر سر گذشته و نمایندگی سیاسی تا دعوت به همکاری، رأی آزاد و پارلمان.
راوی؛ آغاز گفتوگو
شبی دو رفیق از رهی پرغبار،
نشستند با یادِ رنجِ دیار.
سخن رفت از جایزه در فرنگ،
ز فردای میهن، ز صلح و ز جنگ.
منوچهر؛ داغِ سالها
منوچهر گفتا: «ببین، ای رفیق،
چه زخمیست بر جانِ این خلق، عمیق.
چهلوهفت سال است این شامِ تار؛
چه جانها که دادیم در این دیار.
ز خردادِ شصت آن غمِ بیکران،
هنوز آتشی مانده در استخوان.
به تابستانِ شصتوهفتِ سیاه،
چه جانها که شد طعمهٔ قتلگاه.
چه مادر که در انتظارِ پسر،
نشست و نیامد ز فرزند، خبر.
بسی چپ که با آرزوی نجات،
فدا کرد جان در نبردِ حیات.
ز شاه و ز شیخان ستم دیدهایم؛
به هر دوره، زندان و غم دیدهایم.
به سودای دنیای بیامتیاز،
گذشتیم از عمر و امیدِ دراز.
کنون شاهزاده که نامآور است،
از این زخمِ زندان کجا باخبر است؟
کجا در شبِ حبس، بیخواب شد؟
کجا زیرِ شلاق، بیتاب شد؟
چرا رنج از ما و آن افتخار،
رسد آخرِ کار به آن نامدار؟»
پیمان؛ دیروز را یکسره خط نزنیم
چنین گفت پیمان: «غمِ تو رواست؛
ستم، هر که کردهست، کاری خطاست.
ولی چشم بر کارِ دیروز باز؛
ببین رنج و هم کوششِ راهساز.
ببین شاه با رنج و با عزمِ خویش،
رهِ ساختن را نهاده به پیش.
مدارس فراوان و دانشگاه بود؛
به فردای بهتر، بسی راه بود.
ز صنعت برآمد نوایِ تلاش؛
بسی خانه روشن شد از آن معاش.
جوان از ده و شهر، جویایِ کار،
روان شد به سویِ فن و کارزار.
گروهی پیِ دانش و آزمون،
رهی یافتند از وطن تا برون.
به یک سوی، آن سایهٔ شوروی؛
به دیگر سو، آن شیخ و کینپروری.
نمیشد که با صبر و با گفتوگو،
گشاییم راهی به فردایِ نو؟
چو دانش فزون و خرد یار شد،
رهِ حقطلبی نیز هموار شد.
نمیشد بهجایِ فروکوفتن،
رهِ حق به تدبیر آموختن؟
همان کارِ مشروطه، ناتمام،
رسانیم با هم به نیکو فرجام؟
که قانون بمانَد فراسویِ شاه،
و مجلس گشاید به آزادی راه.»
منوچهر؛ جوانی و خطایِ بزرگ
منوچهر گفتا: «جوان بودهایم؛
پر از شورِ تغییرِ جهان بودهایم.
ز ویتنام، فریاد بالا گرفت؛
خروشِ جوانان به دنیا گرفت.
نمیخواست دل از جهان وا بماند؛
به کنجی، تماشاگر و تنها بماند.
به نامِ کنفدراسیون، مرد و زن،
خروشی برآورد از رنجِ وطن.
به هر جا که آمد، به هر انجمن،
خروشید بر ضدِ او جمعِ من.
به او نامِ زنجیریِ غرب دادیم؛
به جنگش، همه عمرِ خود را نهادیم.
ولی در حسابِ خود آن روزگار،
خطایی نمودیم بس مرگبار.
به شیخی سپردیم دل، بیگمان،
که او میشود همرهِ مردمان.
گمان بود چون تختِ شاهی شکست،
زمامِ امور اوفتدمان به دست.
ندیدیم قدرت در آن دستگاه؛
هزاران منبر، هزاران پناه.
چو بر تخت بنشست، فرمان براند؛
به زندان کشاند و به جوخه نشاند.
نه مقصودِ من این شبِ تار بود؛
امیدم به آزادی و کار بود.
هنوز آرزویِ من از آن قیام،
بود مجلس و رأی و حقِّ تمام.»
منوچهر؛ امید و گسست
«چو “زن، زندگی، آزادی” رسید،
به دلهای ما صبحِ دیگر دمید.
گمان بردم آن آرزویِ کهن،
دوباره شکوفا شود در وطن.
به نیرویِ زن، دانشآموز و کارگر،
توان ساخت فردایی آزادتر.
که از شهر و از کارخانه، صدا،
شود یک خروش از دلِ جمعِ ما.
ولی بحثِ آن “وکالت” که خاست،
به چشمِ من آن همدلی را بکاست.
عکسِ شاهزاده و آن آفتاب،
به جانم فکندند موجِ اضطراب.
چو از “مرد، میهن، آبادی” سخن،
برآمد، هراسی نشست اندر من.
نشستند در جورجتاون کنار،
ولی جمعشان هم نیاورد بار.
دلم گفت شاید هوایِ سری،
برد باز ما را به فرمانبری.
از آمریکا و اسرائیل یار،
گرفتید؛ اما به چه اعتبار؟
کجا جنگ، ضامن شد آزادی آید؟
که از آتش و دود، آبادی آید؟»
پیمان؛ از پراکندگی تا انتخاب
بگفتا: «شنیدم سخنهای تو؛
ولی بنگر اکنون به فردای تو.
چهلوهفت سال از جدایی گذشت؛
چه فرصت که در خودستایی گذشت.
ز هر حزب، صد شاخه سر برکشید؛
ز هر بند، موجِ جدایی رسید.
سرِ هر عبارت، جدالی به پا؛
چه وقت است پایانِ این ماجرا؟
ز جمهوری آزاد گفتید باز؛
ولی کارِ جمعی نشد چارهساز.
کجا یک صدایِ فراگیر بود،
که در کارِ پیوند و تدبیر بود؟
زن و زندگی، آرزویِ همهست؛
رهایی، حقِّ گفتوگویِ همهست.
نه این جنبش از آنِ یک دسته بود؛
خروشِ دلِ ملتی خسته بود.
گروهی ز اصلاحِ این دستگاه،
بریدند امید و جستند راه.
به شاهزاده چشمِ امیدی گشودند؛
ز فردای ایران سرودی سرودند.
به چشمِ من او از میانِ غبار،
رهی باز کردهست سویِ قرار.
بیا حاصلِ کارِ او را ببین؛
به امروزِ او بنگر، ای نازنین.»
پیمان؛ دوستی، استقلال و بیمِ جنگ
«به اسرائیل رفت آن بهارِ امید،
که شاید شود دشمنی ناپدید.
ز کوروش، ز پیوندِ دیرین سخن،
بگفت و ز فردایِ صلحِ وطن.
به یاد آمد آن دوستیهای دور،
که پنهان شده بود در سالِ جور.
پس از هفتمِ اکتبر، این روزگار،
دگر شد؛ فزون شد غم و کارزار.
به چشمِ من او روزنی باز دید،
رهی تازه در پیشِ فردا گزید.
اگر یاوری در جهان میتوان یافت،
چرا روی از آن فرصتِ تازه برتافت؟
چه آمریکا، چه اسرائیل، ای رفیق،
توان داشت پیوند، با فکرِ دقیق.
ترازوی ما سودِ ایران بُوَد؛
نه هر وعدهای حکم و فرمان بُوَد.
نه جنگ است خود ضامنِ اختیار؛
نه باید شد از بیم، تسلیمِ دار.
کمک خواستن، ترکِ استقلال نیست؛
وطن، سهمِ تاراج و اشغال نیست.
از این تنگنا راهِ بیرون بجوی؛
به آینده با چشمِ تدبیر، روی.
بیا با جهان همسخنتر شویم؛
برای رهایی، تواناتر شویم.»
منوچهر؛ اعتراض و داوری
منوچهر گفتا: «هنوز این هراس،
بُوَد با من از تخت و از آن لباس.
اگر نامهای رفت سویِ فرنگ،
همه از عداوت نبود و نیرنگ.
کسی زخمِ آن دوره در سینه داشت؛
کسی بیمِ تکرارِ دیرینه داشت.
کسی از برلین، ز خونِ جوان،
نوشت و ز داغی که ماند آن زمان.»
پیمان؛ جایزه از آنِ مردم است
بگفتا: «سؤال است حقِّ بشر؛
ولی کیفرِ کس مده بر پسر.
به او نامِ فاشیست دادن چرا؟
به جایِ دلیل، این هیاهو چرا؟
به هر داوری، هم سند، هم گواه،
بباید؛ نه خشم و نه بغض و نه آه.
ولی اصلِ این جایزه را ببین،
که تقدیمِ مردم شد، ای نازنین.
نه معیارِ این جایزه، بند بود؛
که مقصود، ایرانِ دربند بود.
امانت بگیرد به نامِ وطن؛
نه میراثِ شاهان، نه سهمِ یک تن.
سپارد به آنان که در این دیار،
برآیند از صندوق، با اختیار.
در این جایزه حکمِ شاهی مبین؛
که فرمان ز مردم رسد، نازنین.
در آن شهر، چون نامِ ایران برند،
به رنجِ دلِ مردمش بنگرند.
چرا این مجالِ شنیدن به باد،
دهیم از ستیز و ز خشم و عناد؟»
پیمان و منوچهر؛ یک میهن، صداهای گوناگون
بگفتا منوچهر: «اگر رأیِ ما،
بمانَد، نگردد کسی کدخدا،
اگر حقِّ نقد و تحزب به جاست،
توان گفت این همدلی راهِ ماست.»
بگفتا به او: «پس همین عهدِ ماست؛
که قانون نگهبانِ حقوقِ ماست.
تو حزبِ خود آور، من اندیشهام؛
نه حذفِ تو باشد ره و پیشهام.
من از شاهِ مشروطه گویم سخن؛
تو جمهوری آور به رأیِ وطن.
به گردِ شهزاده، برایِ گذار،
توان همقدم شد، نه در انحصار.
پس از آن به مجلس بریم این جدال؛
به رأی و دلیل و جواب و سؤال.
نه دین، حکمِ دولت؛ نه شاه، بیمهار؛
که مردم بُوَند صاحبِ اختیار.
زن و مرد در حق، برابر بُوَند؛
ز فرمانِ تبعیض، برتر بُوَند.
همه شهروندان به یکسان مقام؛
نه برتر کسی با تبار و به نام.
حاکمیتِ ملت و حفظِ دیار،
حقوقِ بشر، مجلس و اختیار.
به دستِ هم ایران بنا میکنیم؛
گرههای این رنج وا میکنیم.»
دو همراه برخاستند استوار؛
به هم دست دادند، بهرِ دیار.
نه داغِ گذشته ز خاطر گذشت؛
ولی راهِ فردا ز کین بازگشت.
یادداشتهای تاریخی
این متن گفتوگویی ادبی است. داوریهای سیاسی در سخنان دو شخصیت، دیدگاه آنان در روایت است.
۱. جایزه مردم ایران
بنیاد فریدریش ناومان در اطلاعیه ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶ اعلام کرده است که جایزه آزادی به مردم ایران تعلق دارد و قرار است در ۷ نوامبر ۲۰۲۶ در کلیسای پاول فرانکفورت، شاهزاده رضا پهلوی آن را به امانت از سوی مردم دریافت کند؛ تا زمانی که بتوان آن را به نمایندگان منتخب آزاد ایران سپرد.[۱]
۲. ترتیب زمانی سفر اسرائیل
اعلام سفر شاهزاده رضا پهلوی به اسرائیل در آوریل ۲۰۲۳ انجام شد و این سفر پیش از رویدادهای هفتم اکتبر بود. برداشت از پیامد سیاسی آن در شعر، تحلیل شخصیت پیمان است.[۲]
۳. کشتار زندانیان سیاسی
برای اشاره به اعدامهای گسترده سال ۱۳۶۷، عبارت «تابستان شصتوهفت» به کار رفته است. گزارش عفو بینالملل بازه ژوئیه تا سپتامبر ۱۹۸۸ را ذکر میکند.[۳]
۴. واقعه برلین
بننو اونهزورگ در دوم ژوئن ۱۹۶۷ به دست کارلهاینتس کوراس، مأمور پلیس برلین غربی، کشته شد. سند آرشیوی آلمان عامل تیراندازی را مشخص میکند؛ بنابراین نسبتدادن مستقیم این قتل به ساواک در متن بازتولید نشده است.[۴]
منابع
- Friedrich Naumann Foundation for Freedom. The Iranian People Receive the 2026 Freedom Prize. 14 September 2026. Source.
- Reza Pahlavi. Historic Visit to Israel. 16 April 2023. Source.
- Amnesty International. Blood-soaked secrets: Why Iran’s 1988 prison massacres are ongoing crimes against humanity. MDE 13/9421/2018. 4 December 2018. Source.
- Bundesarchiv, Stasi-Unterlagen-Archiv. Der Geheime Mitarbeiter Otto Bohl. Archival account and original records. Source.