Political essay
نمک نشناسی ملت ایران یا عدم آگاهی ملت به آنچه که واقعاً حقشان است
این مقاله استدلال میکند که تعبیر «نمک نشناسی ملت ایران» برای فهم نسبت مردم ایران با حکومت محمدرضا شاه پهلوی، تعبیری اخلاقی، ساده کننده و از نظر تاریخی ناکافی است.
Persian article
مقاله تحلیلی تاریخی با تکیه بر فکتها و منابع معتبر
خرداد ۱۴۰۵
یادداشت روش شناختی: این مقاله نه دفاع بی قید و شرط از حکومت پهلوی دوم است و نه محکومیت یکپارچه ملت ایران. هدف آن، تفکیک میان دستاوردهای واقعی دولت محمدرضا شاه پهلوی و مسئله نهادینه نشدن حق مشارکت سیاسی در جامعه ایران است. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا همه مردم ایران «نمک نشناس» بودند، بلکه این است که آیا جامعهای که از تمرین آزادانه حزب، رسانه، تشکل، شورا و گردش قدرت محروم بود، میتوانست به شکل نهادی و دقیق بداند حق سیاسی او چیست و چگونه باید آن را مطالبه کند.
چکیده
این مقاله استدلال میکند که تعبیر «نمک نشناسی ملت ایران» برای فهم نسبت مردم ایران با حکومت محمدرضا شاه پهلوی، تعبیری اخلاقی، ساده کننده و از نظر تاریخی ناکافی است. حکومت پهلوی دوم دستاوردهای بزرگی در رشد اقتصادی، صنعتی شدن، گسترش آموزش، نهادسازی اداری، ارتقای موقعیت بین المللی ایران، ارتباط گسترده با آمریکا و اروپا، و حتی رابطه امنیتی و راهبردی با اسرائیل داشت. بانک جهانی در مطالعهای درباره اقتصاد ایران نشان میدهد که از ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۲ تولید ناخالص داخلی واقعی ایران با نرخ سالانه مرکب حدود ۹.۶ درصد و تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه با نرخ حدود ۶.۵ درصد رشد کرد. این ارقام برای یک کشور در حال توسعه، بسیار چشمگیر بودند و بخشی از حافظه تاریخی مثبت نسبت به دوره پهلوی دوم را توضیح میدهند (بانک جهانی، ۱۹۷۶، صص. ۲ و ۳).
با این حال، توسعه اقتصادی و نوسازی اجتماعی لزوماً به معنای توسعه سیاسی نیست. مسئله اصلی آن بود که دولت پهلوی دوم جامعه را از بالا مدرن کرد، اما مردم را در مقام شهروندان صاحب حق در فرآیند تصمیم گیری سیاسی شریک نکرد. در عمل، حزب آزاد، مطبوعات مستقل، تشکل صنفی مستقل، رقابت انتخاباتی واقعی و امکان نقد سازمان یافته قدرت، محدود بود. عفو بین الملل در گزارش ۱۹۷۶ درباره ایران نوشت که ایران در نظریه سلطنت مشروطهای با پارلمان نیمه انتخابی بود، اما در عمل شاه اقتدار نهایی را در دست داشت (عفو بین الملل، ۱۹۷۶). این شکاف میان توسعه اقتصادی و انسداد سیاسی، جامعه را از آموزش نهادی حق و مسئولیت محروم کرد.
نتیجه مقاله این است که مردم ایران را نمیتوان به صورت کلی «نمک نشناس» دانست. بخشی از جامعه شاید ارزش برخی دستاوردهای حکومت پهلوی را در لحظه انقلاب درست نسنجید، اما این خطا در خلأ شکل نگرفت. ملتی که از مشروطه ۱۲۸۵ به بعد خود را صاحب حق مشارکت در سیاست میدانست، نمیتوانست صرفاً با رشد اقتصادی و نوسازی از بالا قانع شود. بنابراین تعبیر دقیقتر، «عدم آگاهی نهادی ملت به آنچه واقعاً حقشان است» است، نه به معنای نادانی ذاتی مردم، بلکه به معنای فقدان نهادهایی که به جامعه میآموزند حق سیاسی چیست، چگونه باید مطالبه شود، و چگونه میتوان بدون فروپاشی نظم، قدرت را پاسخگو کرد.
واژگان کلیدی
محمدرضا شاه پهلوی، انقلاب ۱۳۵۷، توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی، مشروطه، انقلاب سفید، حزب رستاخیز، جامعه مدنی، نوسازی از بالا، رانت نفتی.
۱. مقدمه: مسئله نمک شناسی در سیاست
در زبان اخلاقی، «نمک نشناسی» یعنی کسی از نعمت، حمایت یا خدمت بهرهمند شود، اما قدر آن را نداند و علیه صاحب آن خدمت بایستد. اگر سیاست را فقط با همین زبان اخلاقی بفهمیم، ممکن است گفته شود که محمدرضا شاه پهلوی ایران را از جامعهای فقیر، سنتی، کم سواد و حاشیهای به کشوری رو به صنعتی شدن، متصل به غرب، دارای ارتش قدرتمند و دارای درآمد نفتی بزرگ تبدیل کرد، اما مردم در سال ۱۳۵۷ علیه او شوریدند و زمینه را برای جمهوری اسلامی فراهم کردند. از این زاویه، پرسش «آیا مردم ایران نمک نشناس بودند؟» پرسشی قابل فهم است.
اما سیاست مدرن فقط رابطه احسان و سپاس نیست. دولت مدرن، مخصوصاً دولتی که خود را ملی، ترقی خواه و سازنده ایران نوین میداند، با ملت رابطه رعیت و پادشاه ندارد. رابطه آن باید رابطه حق، قانون، پاسخگویی و مشارکت باشد. شهروند قرار نیست فقط از دولت امکانات بگیرد و تشکر کند؛ شهروند باید در تعیین مسیر کشور، نقد قدرت، انتخاب نمایندگان، تشکیل حزب، ساختن انجمن، مطالبه حق و کنترل حاکمان نقش داشته باشد. بنابراین اگر دولتی رفاه، امنیت و توسعه ایجاد کند، اما شهروندان را در سیاست بی نقش نگه دارد، نمیتوان نارضایتی سیاسی را صرفاً نمک نشناسی نامید.
پرسش دقیقتر این است: آیا جامعه ایران در دوره پهلوی دوم فرصت داشت بفهمد حق سیاسی او چیست؟ آیا فرصت داشت در نهادهای واقعی تمرین کند که آزادی حزب یعنی چه، مسئولیت رأی یعنی چه، نقد دولت یعنی چه، تغییر مسالمت آمیز قدرت یعنی چه، و رابطه میان آزادی و نظم چگونه باید مدیریت شود؟ اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه انقلاب ۱۳۵۷ نه فقط شورش مردمی نمک نشناس، بلکه محصول جامعهای است که هم مدرن شده بود و هم از نهادهای لازم برای مدیریت مدرن شدن محروم مانده بود.
این مقاله بر همین تمایز بنا شده است. نخست، دستاوردهای واقعی حکومت محمدرضا شاه را بررسی میکند. سپس نشان میدهد که نوسازی از بالا، بدون مشارکت سیاسی، چرا در ایران بحران تولید کرد. بعد تفاوت تاریخی ایران با جوامع عربی حاشیه خلیج فارس را توضیح میدهد. در پایان، نتیجه میگیرد که تعبیر «نمک نشناسی ملت ایران» بیشتر یک قضاوت عاطفی است، در حالی که تحلیل دقیقتر باید از «فقر نهادی آگاهی سیاسی» سخن بگوید.
۲. دستاوردهای واقعی حکومت محمدرضا شاه پهلوی
برای داوری منصفانه، ابتدا باید پذیرفت که حکومت محمدرضا شاه پهلوی صرفاً یک حکومت راکد و واپسگرا نبود. برعکس، بسیاری از شاخصهای اقتصادی و اجتماعی ایران در دوره او بهبود یافتند. درآمد نفتی، برنامه ریزی توسعه، سرمایه گذاری در صنعت، گسترش آموزش، ساخت نهادهای اداری، ارتقای موقعیت ژئوپلیتیک ایران و پیوند با اقتصاد جهانی، همگی بخشی از پروژه پهلوی دوم بودند. دانشنامه ایرانیکا در بررسی اقتصاد دوره پهلوی تأکید میکند که اقتصاد ایران در دوره پهلویها پیشرفتهای مهمی داشت و در برخی مقایسهها با کشورهایی مانند ترکیه و مصر قابل توجه بود (دانشنامه ایرانیکا، مدخل «اقتصاد در دوره پهلوی»).
از نظر رشد اقتصادی، ارقام دوره ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۳ بسیار مهماند. مطالعه بانک جهانی درباره پویایی رشد اقتصادی ایران نشان میدهد که اقتصاد ایران در این دوره به سرعت رشد کرد، بخشهای غیر کشاورزی گسترش یافتند، نقش دولت در سرمایه گذاری افزایش پیدا کرد، و رشد تولید ناخالص داخلی واقعی از ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۲ به طور سالانه مرکب حدود ۹.۶ درصد بود. در همان دوره، تولید ناخالص داخلی واقعی سرانه نیز سالانه حدود ۶.۵ درصد افزایش یافت (بانک جهانی، ۱۹۷۶، صص. ۲ و ۳). این یعنی رشد فقط در سطح کلان نبود، بلکه به طور متوسط سرانه نیز بالا رفت، هرچند توزیع این رشد، نابرابری منطقهای و تورم سالهای آخر باید جداگانه بررسی شود.
انقلاب سفید نیز بخش مهمی از پروژه نوسازی بود. اصلاحات ارضی، سپاه دانش، سپاه بهداشت، گسترش آموزش روستایی، مشارکت زنان در انتخابات، و تضعیف برخی ساختارهای سنتی مالکیت و قبیلهای، از مهمترین برنامههای این دوره بودند. دانشنامه بریتانیکا گزارش میکند که انقلاب سفید در ۱۹۶۳ به همه پرسی گذاشته شد و اصلاحات آن شامل بازتوزیع زمین به حدود دو و نیم میلیون خانواده، تشکیل سپاه دانش و سپاه بهداشت، کاهش خودمختاری گروههای قبیلهای، و پیشبرد حقوق زنان از جمله حق رأی بود (دانشنامه بریتانیکا، مدخل «انقلاب سفید»).
در سیاست خارجی نیز محمدرضا شاه تلاش کرد ایران را به عنوان قدرتی منطقهای و کشوری مدرن معرفی کند. روابط ایران با آمریکا و اروپا، همکاری نظامی و اقتصادی با غرب، و رابطه راهبردی با اسرائیل، بخشی از این جهت گیری بود. دانشنامه ایرانیکا در مدخل روابط ایران و اسرائیل توضیح میدهد که ایران در ۱۹۵۰ اسرائیل را به صورت دوفاکتو به رسمیت شناخت و در دوره پهلوی دوم به دلیل اشتراک تهدیدهای منطقهای، همکاریهای امنیتی و اطلاعاتی گستردهای میان دو کشور شکل گرفت، اگرچه ایران به دلایل منطقهای از شناسایی رسمی کامل و آشکار اسرائیل پرهیز میکرد (دانشنامه ایرانیکا، مدخل «روابط ایران و اسرائیل»).
از این جهت، نمیتوان گفت کسانی که امروز دوره پهلوی را به عنوان دورهای از توسعه، نظم، اعتبار بین المللی و مدرن سازی به یاد میآورند، بی دلیل سخن میگویند. واقعیت تاریخی این است که ایران در بخش مهمی از دوره محمدرضا شاه، مخصوصاً از اوایل دهه ۱۳۴۰ تا میانه دهه ۱۳۵۰، یکی از سریعترین دورههای رشد و تغییر اجتماعی خود را تجربه کرد. اما همین حقیقت، پرسش اصلی را پیچیدهتر میکند: چرا جامعهای که چنین رشدی را تجربه کرده بود، علیه همان دولت بسیج شد؟
۳. نوسازی از بالا و مسئله شهروند بی نقش
پاسخ اصلی را باید در شکاف میان نوسازی اقتصادی و توسعه سیاسی جست. محمدرضا شاه ایران را از بالا مدرن میکرد. یعنی دولت، ارتش، دربار، تکنوکراتها و برنامههای توسعه، تصمیم میگرفتند که جامعه چگونه باید تغییر کند. مردم در این پروژه، بیشتر موضوع توسعه بودند تا شریک توسعه. به آنان مدرسه، جاده، خدمات، نظم اداری، ارتش مدرن و نمادهای پیشرفت داده میشد، اما حق پایدار برای سازماندهی سیاسی مستقل و نظارت بر قدرت به شکل نهادینه فراهم نمیشد.
این نوع نوسازی دو مشکل تولید میکند. نخست، جامعه را از نظر توقعات بالا میبرد. وقتی آموزش گسترش مییابد، دانشگاه بزرگ میشود، شهرنشینی افزایش پیدا میکند، طبقه متوسط جدید شکل میگیرد، زنان وارد حوزه عمومی میشوند و جوانان با جهان جدید آشنا میشوند، طبیعی است که مطالبات سیاسی نیز رشد کند. دوم، اگر دولت مسیرهای قانونی و آرام برای بیان این مطالبات ایجاد نکند، نارضایتیها در زیرزمین سیاسی جمع میشوند و در لحظه بحران به شکل انفجاری بیرون میآیند. هانتینگتون در نظریه نظم سیاسی خود هشدار میدهد که بسیج اجتماعی سریع، اگر با نهادهای سیاسی قوی و منعطف همراه نشود، میتواند بی ثباتی ایجاد کند (هانتینگتون، ۱۹۶۸).
گزارش عفو بین الملل در ۱۹۷۶ تصویری روشن از همین مسئله ارائه میدهد. این گزارش مینویسد که ایران در نظریه یک سلطنت مشروطه با پارلمان نیمه انتخابی بود، اما در عمل شاه اقتدار نهایی را در دست داشت و نهادهای رسمی سیاسی تابع اراده او بودند (عفو بین الملل، ۱۹۷۶). این به معنای آن نیست که همه فعالیتهای دولت غیر مدرن یا همه اصلاحات بی ارزش بود. معنایش این است که دولت مدرن ساخته شد، اما شهروند مدرن به معنای سیاسی کلمه اجازه رشد کامل نیافت.
در چنین وضعی، مردم نه از راه تجربه حزبی و پارلمانی، بلکه از راه زمزمه، دانشگاه، بازار، مسجد، تبعید، اعلامیه، نوار سخنرانی، ادبیات چپ، ادبیات مذهبی و نفرت انباشته شده، سیاست را یاد گرفتند. این تفاوت بزرگی است. جامعهای که حق خود را در نهادهای آزاد تمرین میکند، یاد میگیرد بین اصلاح و انقلاب، بین نقد و تخریب، بین آزادی و هرج و مرج، و بین نارضایتی مشروع و تسلیم شدن به نیروهای اقتدارگرا تفاوت بگذارد. اما جامعهای که از این تمرین محروم است، ممکن است در لحظه بحران نداند که مطالبه حق را چگونه باید از مصادره نیروهای رادیکال حفظ کند.
بنابراین، اگر گفته شود مردم ایران «حق خود را نشناختند»، این سخن باید دقیق فهمیده شود. حق نشناسی در اینجا نادانی ذاتی یا اخلاقی نیست. مسئله آن است که حکومت اجازه نداد مردم حق سیاسی را در عمل بیاموزند. همان دولتی که آموزش عمومی را گسترش داد، آموزش شهروندی به معنای مشارکت واقعی را محدود کرد. همان دولتی که طبقه متوسط ساخت، از طبقه متوسط خواست سیاست را به پادشاه بسپارد. همین تناقض، یکی از ریشههای بحران پهلوی دوم بود.
۴. حزب، تشکل و مسئله بسته شدن میدان سیاست
یکی از مهمترین نقاط ضعف سیاسی دوره محمدرضا شاه، محدودیت جدی احزاب مستقل و تشکلهای سیاسی بود. پس از کودتای ۱۳۳۲ و سرکوب نیروهای ملی و چپ، سیاست رسمی بیشتر به فضای کنترل شده و وفادار به نظام تبدیل شد. در دهه ۱۳۵۰، با تشکیل حزب رستاخیز، حتی همان ظاهر محدود چند حزبی نیز از میان رفت و کشور به سمت نظام تک حزبی رسمی حرکت کرد. پژوهش پروین مرات امینی درباره حزب رستاخیز این حزب را نمونهای از دولت تک حزبی در سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۸ میداند که هدف آن سازماندهی وفاداری سیاسی و کنترل مشارکت بود، نه ایجاد رقابت آزاد و واقعی (امینی، ۲۰۰۲).
این موضوع اهمیت بنیادین دارد. حزب سیاسی فقط ابزار کسب قدرت نیست؛ مدرسه شهروندی است. حزب به مردم یاد میدهد چگونه برنامه بنویسند، چگونه مصالحه کنند، چگونه اختلاف را به زبان قانون بیان کنند، چگونه رهبر پاسخگو بسازند، چگونه شکست انتخاباتی را بپذیرند، و چگونه قدرت را بدون خشونت جابه جا کنند. وقتی حزب مستقل وجود نداشته باشد، سیاست به دو قطب وفاداری و دشمنی تبدیل میشود. در چنین فضایی، حکومت مخالف را دشمن میبیند و مخالف نیز حکومت را اصلاح ناپذیر.
تشکل صنفی و دانشجویی مستقل نیز کارکردی مشابه دارد. شورای کارگری، انجمن دانشجویی، انجمن معلمان، اتحادیه حرفهای، رسانه آزاد و شورای محلی، همه نهادهای کوچک تمرین سیاستاند. این نهادها به جامعه میآموزند که مطالبه حق فقط شعار بزرگ نیست، بلکه فرآیند، قانون، مذاکره، مسئولیت و پاسخگویی میخواهد. وقتی این نهادها ضعیف یا کنترل شده باشند، جامعه در لحظه بحران از تجربه لازم برای ساختن بدیل دموکراتیک محروم میشود.
در ایران پهلوی دوم، بسیاری از مخالفان امکان حضور قانونی و آشکار نداشتند. نتیجه این شد که نیروهای سازمان یافتهتر، مخصوصاً شبکههای مذهبی، بخشهایی از بازار، روحانیت، گروههای چپ و جریانهای دانشجویی زیرزمینی، در زمان بحران توانستند زبان نارضایتی را قبضه کنند. این به معنای آن نیست که همه مردم آگاهانه خواهان جمهوری اسلامی بودند. بسیاری از مردم به نام آزادی، استقلال، عدالت، اسلام، ملیت یا مبارزه با استبداد وارد میدان شدند، اما بدیل نهادی روشن و دموکراتیک در دسترس نبود. دانشنامه بریتانیکا نیز انقلاب ایران را ائتلافی گسترده از نیروهای سکولار چپ تا نیروهای مذهبی راست توصیف میکند و توضیح میدهد که پس از پیروزی انقلاب، روحانیت توانست متحدان چپ، ملی و روشنفکر خود را کنار بزند (دانشنامه بریتانیکا، مدخل «انقلاب ایران»).
۵. چرا قیاس ایران با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس خطاست
در برخی تحلیلها گفته میشود که مردم کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس با وجود حکومتهای سلطنتی و محدودیت سیاسی، کمتر به دنبال دخالت مستقیم در امور سیاسی بودهاند، در حالی که ایرانیان از مشروطه به بعد مدام خواستار مشارکت، حزب، مجلس و قانون بودهاند. این مقایسه تا حدی درست است، اما باید دقیق بیان شود تا به کلی گویی فرهنگی یا قومی تبدیل نشود.
تفاوت اصلی، نه ذات مردم ایران و اعراب، بلکه تاریخ نهادها و رابطه دولت و جامعه است. ایران از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تجربه روشنفکری، مطبوعات، سفرنامهها، اصلاح طلبی، انقلاب مشروطه، مجلس، قانون اساسی، حزب، ملی شدن نفت، دولت مدرن و جنبشهای ایدئولوژیک را پشت سر گذاشت. قانون اساسی مشروطه ۱۲۸۵، مجلس شورای ملی را نماینده مردم ایران در امور سیاسی و اقتصادی معرفی میکرد (بنیاد مطالعات ایران، متن قانون اساسی ۱۹۰۶). این تجربه تاریخی، انتظار مشارکت را در فرهنگ سیاسی ایران کاشت.
در مقابل، بسیاری از دولتهای عربی خلیج فارس در قرن بیستم بر پایه سلطنتهای خانوادگی، درآمد نفتی، جمعیت شهروندی نسبتاً کوچک، پیمانهای امنیتی خارجی و نوعی قرارداد رفاهی میان دولت و شهروند شکل گرفتند. نظریه دولت رانتیر توضیح میدهد که در دولتهای متکی به درآمد نفت، دولت میتواند بخشی از مشروعیت خود را از توزیع رانت، خدمات عمومی و استخدام دولتی به دست آورد و در نتیجه فشار مالیاتی و مطالبه نمایندگی سیاسی به شکل دیگری بروز کند (بیلوی و لوچیانی، ۱۹۸۷).
البته این تصویر یکدست نیست. کویت سنت پارلمانی قابل توجهی دارد، هرچند احزاب رسمی در آن به شکل قانونی کامل فعالیت نمیکنند و نمایندگان بیشتر در قالب بلوکهای غیر رسمی عمل میکنند (گزارش تحول برتلسمن درباره کویت، ۲۰۲۶). قطر نمونه متفاوتی است؛ در آنجا امیر موروثی قدرت اجرایی و قانونگذاری اصلی را در دست دارد و احزاب سیاسی مجاز نیستند (خانه آزادی، ۲۰۱۷). بنابراین حتی در خلیج فارس نیز تنوع وجود دارد، اما در مجموع، ایران از نظر تاریخ مشروطه خواهی و انتظار مشارکت سیاسی با بسیاری از شیخ نشینهای عربی قابل قیاس ساده نیست.
به همین دلیل، از جامعه ایران نمیشد انتظار داشت که فقط به رفاه، توسعه، ارتش قوی و روابط خارجی خوب قانع بماند. ایرانیان از زمان مشروطه، دست کم در سطح بخشهای فعال جامعه، خود را مردمی صاحب حق سیاسی میدانستند. مسئله این بود که پهلوی دوم این توقع تاریخی را به رسمیت کامل نشناخت. او میخواست ایران مانند اروپا و آمریکا مدرن شود، اما سیاست آن در دست یک مرکز فرماندهی بماند. این ترکیب، در جامعهای با حافظه مشروطه، دیر یا زود بحران ساز میشد.
۶. مشروطه، ملی شدن نفت و حافظه تاریخی حق
برای فهم رفتار سیاسی ایرانیان در ۱۳۵۷، باید به عقبتر از محمدرضا شاه رفت. انقلاب مشروطه ۱۲۸۵ فقط یک رویداد حقوقی نبود؛ لحظهای بود که در آن بخش مهمی از جامعه ایران، از علما و تجار تا روشنفکران و اصناف شهری، خواستار قانون، مجلس، تحدید قدرت شاه و مشارکت در اداره کشور شد. دانشنامه ایرانیکا انقلاب مشروطه را فرآیندی میداند که میان ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۱ به ایجاد رژیم مشروطه، مجلس و قانون اساسی انجامید (دانشنامه ایرانیکا، مدخل «انقلاب مشروطه»).
این میراث، حتی وقتی تضعیف شد، از ذهن سیاسی جامعه ایران حذف نشد. در دوره رضاشاه، دولت مدرن، ارتش، ثبت احوال، دادگستری، راه آهن، آموزش جدید و اقتدار مرکزی تقویت شد، اما آزادی سیاسی بسیار محدود بود. در دوره محمدرضا شاه نیز، به ویژه پس از ۱۳۳۲، تجربه مشروطه و ملی شدن نفت در حافظه سیاسی مخالفان باقی ماند. برای بسیاری از ملی گرایان، کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نشانه آن بود که اراده مردم و حق حاکمیت ملی میتواند در برابر اتحاد سلطنت، ارتش و قدرت خارجی شکست بخورد. شورای روابط خارجی آمریکا در مرور روابط ایران و آمریکا، کودتای ۱۹۵۳ را نقطهای میداند که شاه دوستدار غرب را به قدرت بازگرداند و در نگاه بخشی از مردم ایران به نماد مداخله خارجی تبدیل شد (شورای روابط خارجی، ۲۰۲۶).
از این رو، مخالفت با شاه فقط مخالفت با شخص نبود. در ذهن بخشهایی از جامعه، شاه نماینده الگویی از قدرت بود که توسعه میآورد، اما مشارکت نمیدهد؛ کشور را مدرن میکند، اما ملت را کودک سیاسی فرض میکند؛ با جهان غرب رابطه دارد، اما به شهروندان اجازه نمیدهد همان حقوق سیاسی شهروندان غربی را تجربه کنند. این تضاد برای جامعهای که خود را وارث مشروطه میدانست، بسیار مهم بود.
این نکته همچنین نشان میدهد که مردم ایران را نمیتوان با مقوله «زیاده خواهی» به آسانی توضیح داد. اگر ملتی سابقه یک انقلاب مشروطه، مجلس، قانون اساسی و جنبش ملی شدن نفت دارد، مطالبه مشارکت سیاسی برای او امری وارداتی، لوکس یا زیاده خواهانه نیست. مسئله این است که این مطالبه در دوره پهلوی دوم نه به شکل نهادی و تدریجی، بلکه به شکل انباشته، عاطفی و در نهایت انقلابی ظاهر شد.
۷. خطای مردم یا خطای ساختار؟
این پرسش مهم باقی میماند: اگر حکومت پهلوی دوم واقعاً دستاوردهای بزرگی داشت، آیا مردم نباید آن را حفظ میکردند و به جای انقلاب، اصلاح میخواستند؟ پاسخ ساده این است که بله، از نگاه امروز، هزینه انقلاب ۱۳۵۷ بسیار سنگین بود و بسیاری از ایرانیان، پس از تجربه جمهوری اسلامی، فهمیدند که فروپاشی نظم موجود همیشه به آزادی بیشتر نمیانجامد. اما قضاوت تاریخی نباید فقط با علم امروز انجام شود. باید دید مردم آن زمان چه میدیدند، چه نمیدیدند، و از چه مسیرهایی سیاست را فهمیده بودند.
در سالهای پیش از انقلاب، حکومت همزمان با رشد درآمد نفتی، با تورم، نابرابری، فساد ادراک شده، شکاف طبقاتی، مهاجرت روستایی، فشار فرهنگی، و محدودیت سیاسی روبه رو بود. بانک جهانی نیز در همان گزارش رشد اقتصادی ایران اشاره میکند که پس از ۱۹۷۰ تورم افزایش یافت و افزایش سریع مخارج دولت و درآمد نفتی، فشارهای پولی و قیمتی ایجاد کرد (بانک جهانی، ۱۹۷۶، ص. ۲). بنابراین حتی در دوره رشد، تنشهای اجتماعی و اقتصادی وجود داشت. رشد بالا به معنای رضایت سیاسی خودکار نیست، مخصوصاً وقتی مردم احساس کنند سهمی در تصمیم گیری ندارند.
از سوی دیگر، مردم در فضای آزاد رقابت برنامهها قرار نداشتند. آنان با چند گزینه روشن، احزاب شفاف، رسانههای آزاد و برنامههای قابل سنجش روبه رو نبودند. بسیاری از مردم علیه استبداد، فساد، وابستگی، بی عدالتی یا بی حرمتی فرهنگی اعتراض کردند، اما لزوماً نمیدانستند که بدیل قدرت چه ساختاری خواهد داشت. در چنین وضعی، خطای مردم واقعی است، اما خطایی است که درون ساختاری بسته، بدون آموزش حزبی و بدون تمرین شهروندی شکل گرفت.
بنابراین باید میان مسئولیت اخلاقی جامعه و مسئولیت نهادی حکومت فرق گذاشت. هیچ ملتی کاملاً بی مسئولیت نیست. مردم میتوانند فریب شعار بخورند، دستاوردها را نادیده بگیرند، خطر نیروهای اقتدارگرا را کم برآورد کنند، و به جای اصلاح، خواهان ویرانی نظم موجود شوند. اما حکومتی که دههها فرصت ساختن نهادهای مشارکت را داشته و این کار را نکرده، نمیتواند در لحظه بحران از مردم انتظار بلوغی داشته باشد که خود اجازه تمرین آن را نداده است.
۸. اسلام گرایان، چپ گرایان و مصادره زبان نارضایتی
یکی از تراژدیهای انقلاب ۱۳۵۷ آن بود که نارضایتیهای متنوع مردم در نهایت زیر رهبری نیرویی قرار گرفت که پس از پیروزی، بسیاری از متحدان خود را حذف کرد. نیروهای مذهبی، چپ گرایان، ملی گرایان، روشنفکران، بازاریان، دانشجویان و بخشهایی از طبقات شهری، هر یک با انگیزههای متفاوت در مخالفت با شاه شریک شدند. اما ائتلاف انقلابی، برنامه نهادی مشترک و پایدار برای دموکراسی لیبرال، حقوق فردی، حقوق زنان، آزادی حزب و رابطه متوازن با جهان نداشت.
این خلأ باعث شد نیرویی که شبکه اجتماعی گستردهتر، رهبری کاریزماتیکتر، زبان بسیج مذهبی قویتر و توانایی بیشتری در سازماندهی خیابان داشت، هژمونی انقلاب را به دست بگیرد. دانشنامه بریتانیکا توضیح میدهد که انقلاب ایران ائتلافی وسیع از نیروهای مختلف بود، اما پس از تشکیل جمهوری اسلامی، روحانیت حاکم توانست بسیاری از متحدان سابق خود، از جمله نیروهای چپ، ملی و روشنفکر را کنار بزند (دانشنامه بریتانیکا، مدخل «انقلاب ایران»).
این نکته به پرسش نمک نشناسی مربوط است. اگر مردم واقعاً به صورت آگاهانه و با شناخت کامل برنامه جمهوری اسلامی را انتخاب کرده بودند، میشد قضاوت اخلاقی سختتری کرد. اما بخش بزرگی از جامعه نه با متن دقیق قانون اساسی آینده، نه با نظریه عملی ولایت فقیه در حکومت، نه با پیامدهای سیاست خارجی انقلابی، و نه با ساختار سرکوب آینده آشنا بود. بسیاری از شعارها کلی بود: استقلال، آزادی، عدالت، اسلام، مبارزه با فساد، مبارزه با استبداد. این شعارها الزاماً برای همه به معنای حکومت روحانیت نبود.
از این رو، مسئله اصلی نبودن آگاهی سیاسی در معنای نهادی است. جامعهای که حزب آزاد ندارد، تشکل آزاد ندارد، روزنامه آزاد پایدار ندارد و امکان بحث عمومی منظم درباره بدیلها ندارد، در لحظه انقلاب گرفتار کلیات میشود. کلیات میتوانند بسیار جذاب باشند، اما خطرناکاند، زیرا هر نیروی سازمان یافته میتواند معنای آنها را پس از پیروزی به نفع خود تعریف کند. این همان چیزی بود که در ایران رخ داد.
۹. نقش عوامل خارجی: زمینه، نه علت یگانه
در روایتهای سیاسی ایرانی، نقش عوامل خارجی معمولاً بسیار برجسته میشود. برخی همه چیز را به دسیسه آمریکا، انگلیس، شوروی یا شبکههای منطقهای نسبت میدهند. این نگاه اگر به معنای نادیده گرفتن عوامل داخلی باشد، دقیق نیست. هیچ دسیسه خارجی نمیتواند بدون نارضایتی داخلی، شکاف نهادی و بحران مشروعیت، انقلابی به گستردگی ۱۳۵۷ ایجاد کند. اما این نیز درست است که تاریخ ایران از رقابت قدرتهای خارجی، جنگ سرد، کودتای ۱۳۳۲ و وابستگی امنیتی حکومت پهلوی به غرب جدا نبود.
کودتای ۱۳۳۲ اثر بلندمدت روانی و سیاسی داشت. حتی اگر کسی درباره جزئیات آن اختلاف نظر داشته باشد، در حافظه سیاسی بخش مهمی از جامعه، این کودتا نماد شکستن اراده ملی و بازگرداندن شاه با حمایت خارجی شد. همین حافظه به چپ گرایان، اسلام گرایان و ملی گرایان کمک کرد تا حکومت شاه را نه فقط مستبد، بلکه وابسته معرفی کنند. بنابراین سیاست خارجی موفق شاه در رابطه با آمریکا و اروپا، برای بخشی از جامعه نشانه اعتبار بین المللی بود، اما برای بخش دیگری نشانه وابستگی و بیگانگی از اراده ملت.
این دو برداشت همزمان وجود داشتند. از نگاه امروز، رابطه خوب با آمریکا، اروپا و اسرائیل میتوانست برای امنیت و توسعه ایران مزیت راهبردی باشد. اما در فضای جنگ سرد، استعمارزدایی، ناسیونالیسم جهان سوم، شکست ۱۹۵۳ و ادبیات ضد امپریالیستی، همان روابط میتوانست به عنوان نقطه ضعف مشروعیت داخلی دیده شود. بنابراین مردم فقط نسبت به «نعمت رابطه خارجی خوب» بی اعتنا نبودند؛ بلکه بسیاری از آنان این رابطه را از منظر استقلال سیاسی و حق تعیین سرنوشت تفسیر میکردند.
پس نقش خارجی را باید دو لایه دید. در سطح واقعی، روابط خارجی و مداخلات قدرتها بر سیاست ایران اثر گذاشتند. در سطح ذهنی، خاطره مداخله خارجی به مخالفان شاه زبان مشروعیت بخشید. اما در هیچ یک از این دو سطح، نباید عامل خارجی را جایگزین تحلیل داخلی کرد. اگر نهادهای مشارکت سیاسی قوی، احزاب واقعی، مطبوعات آزاد و نظام پاسخگو وجود داشت، بهره برداری نیروهای خارجی یا ایدئولوژیک از نارضایتی مردم دشوارتر میشد.
۱۰. آیا مردم ایران نمک نشناس بودند؟
اکنون میتوان به پرسش اصلی پاسخ داد. اگر «نمک شناسی» به معنای شناخت دستاوردهای واقعی باشد، بخشی از جامعه ایران در سالهای انقلاب احتمالاً بسیاری از دستاوردهای پهلوی دوم را نادیده گرفت یا کم ارزش شمرد. رشد اقتصادی، آموزش، حقوق زنان، نهادسازی، ثبات نسبی، ارتش قوی و جایگاه بین المللی ایران اموری نبودند که به آسانی باید ویران میشدند. از این منظر، نقد تند به فرهنگ سیاسی انقلابی و ناتوانی آن در حفظ دستاوردهای موجود، نقدی قابل دفاع است.
اما اگر «نمک نشناسی» به معنای آن باشد که مردم ایران با وجود داشتن همه حقوق و امکانات، از سر زیاده خواهی و ناسپاسی علیه حکومتی کاملاً مشروع شوریدند، این تعبیر نادرست است. مردم ایران در حکومت پهلوی دوم از حق کامل مشارکت سیاسی، رقابت حزبی آزاد، نقد سازمان یافته قدرت، مطبوعات مستقل و تشکلهای پایدار برخوردار نبودند. آنان در زندگی سیاسی خود مداخله واقعی و آزاد نداشتند. بنابراین نمیتوان از آنان انتظار داشت همانند شهروندان دموکراسیهای تثبیت شده، با بلوغ نهادی، میان اصلاح و انقلاب، آزادی و اقتدارگرایی، یا عدالت و پوپولیسم تمایز دقیق بگذارند.
به بیان دیگر، مردم ایران نه فرشته بودند و نه ذاتاً نمک نشناس. آنان جامعهای بودند با حافظه مشروطه، آرزوی مدرن شدن، حس غرور ملی، نارضایتی از استبداد، و در عین حال فاقد نهادهای تمرین دموکراسی. دولت پهلوی دوم آنان را از بسیاری جهات به جهان مدرن نزدیک کرد، اما اجازه نداد شهروندی مدرن را در سیاست تجربه کنند. این همان تناقضی است که مفهوم «عدم آگاهی ملت به آنچه واقعاً حقشان است» بهتر از مفهوم «نمک نشناسی» بیان میکند.
حق واقعی مردم فقط رفاه نبود. حق واقعی آنان فقط ارتش قوی، جاده، دانشگاه، صنعت و رابطه خارجی خوب نبود. اینها مهم بودند، اما حق سیاسی شامل مشارکت، نظارت، آزادی تشکل، آزادی بیان، امنیت حقوقی، گردش قدرت و کرامت شهروندی نیز میشود. اگر حکومت این حقوق را نادیده بگیرد، مردم ممکن است حق را در قالبی خام، رادیکال و خطرناک مطالبه کنند. خطای مردم در انتخاب مسیر انقلاب را باید نقد کرد، اما ریشه آن را باید در فقدان آموزش نهادی و انسداد سیاسی نیز دید.
۱۱. جمع بندی نهایی
محمدرضا شاه پهلوی یکی از مهمترین دولت سازان و نوسازان تاریخ معاصر ایران بود. او رشد اقتصادی بالا، نهادهای مدرن، برنامههای اجتماعی، آموزش گسترده، ارتش قدرتمند و روابط خارجی مهمی برای ایران ایجاد کرد. در مقایسه با قاجار، و حتی در قیاس با بخشهایی از تاریخ پس از انقلاب، دوره او از نظر نوسازی و رشد اقتصادی بسیار برجسته است. این حقیقت باید بدون تعارف پذیرفته شود.
اما همین دولت نوساز، به شهروندان امکان مشارکت سیاسی پایدار نداد. مردم ایران با سابقه مشروطه، مجلس، قانون اساسی، ملی شدن نفت، دانشگاه، مطبوعات و ارتباط با جهان، ملتی نبودند که بتوان آنان را برای همیشه در جایگاه تماشاگر توسعه نگه داشت. آنان میخواستند در سیاست دخالت کنند، اما مسیرهای سالم و نهادی دخالت سیاسی محدود بود. نتیجه این شد که جامعه در لحظه بحران، به جای اصلاح تدریجی، به انقلاب پرتاب شد.
بنابراین پاسخ این مقاله روشن است: مردم ایران را به صورت کلی نمیتوان نمک نشناس دانست. تعبیر درستتر این است که ملت ایران به دلیل فقدان نهادهای آزاد سیاسی، به آنچه واقعاً حقش بود آگاهی نهادی و عملی پیدا نکرد. مردم حق میخواستند، اما دقیق نمیدانستند حق را چگونه باید از شعار جدا کرد، چگونه باید از مصادره ایدئولوژیک حفظ کرد، و چگونه باید بدون ویران کردن دولت، قدرت را پاسخگو ساخت. این ناآگاهی، نتیجه کم هوشی مردم نبود؛ نتیجه تاریخی حکومتی بود که جامعه را مدرن کرد، اما سیاست را در انحصار خود نگه داشت.
از این منظر، فاجعه پس از انقلاب نه تنها شکست مردم، بلکه شکست الگویی از توسعه نیز بود: توسعهای که اقتصاد را جلو میبرد، اما سیاست را عقب نگه میدارد؛ دانشگاه میسازد، اما حزب آزاد نمیسازد؛ شهروند باسواد تولید میکند، اما شهروند صاحب قدرت نمیخواهد. درس تاریخی ایران این است که رفاه بدون آزادی سیاسی پایدار نیست، و آزادی بدون نهاد و آگاهی نیز میتواند به دست نیروهای ضد آزادی مصادره شود.
منابع
1. آبراهامیان، یرواند. ۱۹۸۲. ایران بین دو انقلاب. انتشارات دانشگاه پرینستون.
2. آبراهامیان، یرواند. ۲۰۰۸. تاریخ ایران مدرن. انتشارات دانشگاه کمبریج.
3. امینی، پروین مرات. ۲۰۰۲. دولت تک حزبی در ایران، ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۸: حزب رستاخیز. نشریه مطالعات خاورمیانه.
4. بانک جهانی. ۱۹۷۶. تحلیل آماری پویایی رشد اقتصادی در ایران، ۱۹۵۹ تا ۱۹۷۳.
5. بیلوی، حازم و لوچیانی، جیاکومو، ویراستاران. ۱۹۸۷. دولت رانتیر. نشر کروم هلم.
6. بنیاد مطالعات ایران. متن قانون اساسی ایران ۱۹۰۶.
7. دانشنامه بریتانیکا. مدخل انقلاب سفید.
8. دانشنامه بریتانیکا. مدخل انقلاب ایران.
9. دانشنامه بریتانیکا. مدخل محمدرضا شاه پهلوی.
10. دانشنامه ایرانیکا. مدخل انقلاب مشروطه.
11. دانشنامه ایرانیکا. مدخل اقتصاد در دوره پهلوی.
12. دانشنامه ایرانیکا. مدخل صنعتی شدن در دوره محمدرضا شاه، ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹.
13. دانشنامه ایرانیکا. مدخل روابط ایران و اسرائیل.
14. دانشنامه ایرانیکا. مدخل سپاه دانش.
15. شورای روابط خارجی. ۲۰۲۶. روابط ایالات متحده و ایران.
16. عفو بین الملل. ۱۹۷۶. گزارش ایران، نوامبر ۱۹۷۶.
17. گزارش تحول برتلسمن. ۲۰۲۶. گزارش کشوری کویت.
18. خانه آزادی. ۲۰۱۷. آزادی در جهان: قطر.
19. کاتوزیان، هما. ۱۹۸۱. اقتصاد سیاسی ایران مدرن. مک میلان.
20. کدی، نیکی. ۲۰۰۶. ایران مدرن: ریشهها و نتایج انقلاب. انتشارات دانشگاه ییل.
21. میلانی، عباس. ۲۰۱۱. شاه. پالگریو مک میلان.
22. پارسا، میثاق. ۱۹۸۹. ریشههای اجتماعی انقلاب ایران. انتشارات دانشگاه راتگرز.
23. هانتینگتون، ساموئل. ۱۹۶۸. نظم سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی. انتشارات دانشگاه ییل.
24. جهان ما در دادهها. ۲۰۲۴. تولید ناخالص داخلی سرانه بر اساس پایگاه داده مدیسن ۲۰۲۳.
