Political essay
ژاپن، ایران و خاطره اوشین
این نوشته دربارهٔ یک سریال تلویزیونی صرف نیست؛ دربارهٔ لحظهای است که یک داستان ژاپنی با آرزوها و رنجهای ایرانی پیوند خورد.
Persian article
ژاپن، ایران و خاطرهٔ اوشین
از سالهای جنگ تا آرزوی آزادی، کار و آشتی با جهان
پیمان بخشایش
جراح تروما | MD, PhD, MBA
نسخهٔ روایی | تابستان ۱۴۰۵
درآمد
این نوشته دربارهٔ یک سریال تلویزیونی صرف نیست؛ دربارهٔ لحظهای است که یک داستان ژاپنی با آرزوها و رنجهای ایرانی پیوند خورد. اوشین برای نسلی از ایرانیان، نماد کرامت در سختی، استقلال از راه کار و امید به ساختن آینده بود.
اوشین برای ایرانیان فقط یک شخصیت تلویزیونی نبود؛ آینهای بود که در آن، رنجِ زندگی و آرزوی برخاستن از نو را میدیدند.
عصرهایی که خیابانها خلوت میشد
برای بسیاری از ایرانیانی که سالهای جنگ ایران و عراق را به یاد دارند، نام «اوشین» فقط نام یک شخصیت تلویزیونی نیست. مجموعهٔ ژاپنی «سالهای دور از خانه» در میانهٔ دههٔ ۱۳۶۰ به خانههای ایرانیان آمد؛ زمانی که صدای آژیر خطر، خاموشی، کمبود کالا، خبرهای جبهه و نگرانی برای آینده بخشی از زندگی روزمره بود. در چنین فضایی، داستان زنی از کشوری دور به یکی از نزدیکترین خاطرههای جمعی مردم بدل شد.
در حافظهٔ بسیاری از خانوادهها مانده است که هنگام پخش اوشین، خیابانها خلوت میشد. کارها زودتر تمام میشد، مهمانیها با زمان سریال هماهنگ میشد و اعضای خانواده دور یک تلویزیون مینشستند. روز بعد، داستان قسمت تازه در مدرسه، اداره، کارخانه، تاکسی، صف نانوایی و جمعهای خانوادگی ادامه پیدا میکرد. اوشین از یک برنامهٔ سرگرمکننده فراتر رفت و به زبان مشترک یک نسل تبدیل شد.
استقبال از این مجموعه را نمیتوان فقط با محدود بودن شبکهها و برنامههای آن سالها توضیح داد. مردم در اوشین انسانی را میدیدند که بارها زمین خورده بود، اما تسلیم نشده بود. او فقر، کار طاقتفرسا، جدایی، فقدان، جنگ و دگرگونیهای بزرگ اجتماعی را پشت سر گذاشت و هر بار کوشید زندگی را از نو بسازد. همین توان دوباره برخاستن، برای جامعهای گرفتار جنگ و دشواری اقتصادی، آشنا و امیدبخش بود.
دختری از ژاپن، آینهای برای ایران
اوشین در خانوادهای بسیار فقیر در ژاپن به دنیا آمد و در کودکی برای کار و خدمتکاری از خانه دور شد. رنج او در کار کودک، محرومیت، بیعدالتی، مهاجرت و تلاش برای حفظ کرامت شکل گرفت. او در طول زندگی مهارتهای گوناگون آموخت، از کارهای خرد آغاز کرد و پس از شکستهای متعدد، بهتدریج در شکلدادن به یک کسبوکار خانوادگی و سپس فروشگاههای زنجیرهای نقش داشت.
اوشین منتظر نماند کسی زندگی او را نجات دهد. کار کرد، تجربه اندوخت، حسابوکتاب آموخت، اشتباه کرد و دوباره راهش را یافت. موفقیت او ناگهانی و افسانهای نبود؛ حاصل سالها پسانداز، شناخت مشتری، اعتمادسازی، سازگاری با بازار و پشتکار بود. همین روند آهسته و انسانی، داستان را باورپذیر میکرد.
برای بسیاری از بینندگان ایرانی، اوشین کمکم به زنی شبیه مادران، مادربزرگها و دختران خودشان تبدیل شد؛ زنانی که با امکانات اندک خانواده را حفظ میکردند و بار بزرگی از زندگی را به دوش میکشیدند، بیآنکه همیشه دیده شوند. اوشین شخصیتی دوردست نبود؛ آینهای بود که یک جامعه، رنج و توان خود را در آن میدید.
چرا داستان اوشین با ایرانیان حرف میزد؟
ایرانیان نیز در نسلهای پیدرپی با انقلاب، جنگ، مهاجرت، فقر، ناامنی و بیثباتی اقتصادی روبهرو بودهاند. در بسیاری از خانوادهها خاطرهٔ از دست دادن خانه، زمین، سرمایه یا موقعیت اجتماعی وجود دارد. در کنار این شکستها، خاطرهٔ دوباره ساختن نیز زنده است. به همین دلیل، روایت زنی که از دل مصیبت برمیخیزد، برای مردم ایران صرفاً یک داستان خارجی نبود.
در فرهنگ ایرانی، داشتن مغازه، کارگاه، زمین کشاورزی، شرکت یا حرفهٔ مستقل فقط وسیلهای برای پول درآوردن نیست. کسبوکار میتواند به معنای استقلال، منزلت، امنیت خانواده و اختیار بیشتر بر زندگی باشد. کسی که نتیجهٔ کارش را میبیند و میتواند برای فردا برنامهریزی کند، احساس میکند صاحب سرنوشت خویش است.
اوشین یک کتاب اقتصادی یا بیانیهٔ سیاسی نبود. بااینحال، تصویر زنی که با کار، یادگیری، تجارت و تصمیمگیری مستقل پیش میرود، برای مخاطب ایرانی معنایی روشن داشت: اگر انسان فرصت داشته باشد، اگر راه فعالیت اقتصادی به روی او بسته نباشد و اگر حاصل تلاشش به دست صاحبان قدرت مصادره نشود، میتواند زندگی خود و خانوادهاش را تغییر دهد.
ژاپن؛ تصویر جامعهای که دوباره ساخته شد
برای مخاطب ایرانی، ژاپن فقط محل وقوع داستان نبود. این کشور تصویری از جامعهای بود که فقر، نظامیگری، جنگ و شکست را تجربه کرده و سپس راه بازسازی را در پیش گرفته بود. در پسزمینهٔ زندگی اوشین، بیننده تغییر یک جامعه را میدید: گسترش آموزش، تولید، شهرنشینی، تجارت و رفاه.
البته مقایسهٔ ایران و ژاپن ساده نیست. تاریخ، جغرافیا، فرهنگ و تجربهٔ سیاسی دو کشور تفاوتهای فراوان دارد. بازسازی ژاپن نیز نتیجهٔ یک عامل یا یک قهرمان نبود؛ نهادهای باثباتتر، آموزش، سرمایهگذاری، تجارت جهانی و انتخابهای سیاسی در آن نقش داشتند. بااینهمه، یک پرسش از زمان پخش اوشین تا امروز باقی مانده است: چرا بعضی جوامع پس از جنگ راه بازسازی را پیدا میکنند، اما برخی در چرخهٔ بحران و فرسایش میمانند؟
پاسخ را نمیتوان در برتری ذاتی یک ملت جستوجو کرد. هیچ ملتی ذاتاً پیشرفته یا عقبمانده نیست. تفاوت مهم را باید در کیفیت حکومت، حاکمیت قانون، آموزش، سیاست خارجی، آزادی فعالیت اقتصادی و امکان مشارکت شهروندان دید. استعداد فردی زمانی به پیشرفت عمومی تبدیل میشود که ساختار سیاسی و اقتصادی، مانع دائمی مردم نباشد.
ایرانیان در داخل و خارج کشور بارها توان سازندگی خود را نشان دادهاند. دانشگاه، بیمارستان، شرکت، فروشگاه، کارخانه و کسبوکارهای نوآورانهای که ایرانیان ساختهاند، نشان میدهد مسئله کمبود استعداد نیست. مسئله محیطی است که گاه بهجای پشتیبانی از خلاقیت، آن را فرسوده میکند.
روحیهٔ کسبوکار در برابر اقتصاد رانتی
در دهههای گذشته، خانوادههای ایرانی با چند شغل همزمان، کار خانگی، مغازههای کوچک، شرکتهای نوپا، تجارت مرزی و مهاجرت اقتصادی کوشیدهاند زندگی خود را حفظ کنند. حتی در دشوارترین شرایط، میل به کار، تولید، معامله و استقلال اقتصادی از میان نرفته است.
اما اقتصاد ایران زیر سایهٔ انحصار، تحریم، فساد، تورم و تصمیمهای ناگهانی قرار گرفته است. تحریمهای خارجی فشار را تشدید کردهاند، ولی سیاست خارجی تنشآلود، دشمنتراشی و نبود شفافیت نیز سهم بزرگی در تداوم این وضعیت داشتهاند. وقتی دسترسی به مجوز، ارز، اعتبار بانکی، قرارداد دولتی، واردات و صادرات به نزدیکی با مراکز قدرت وابسته شود، رقابت سالم جای خود را به اقتصاد رانتی میدهد.
رانتخواری و خویشاوندسالاری فقط مشکلات اخلاقی نیستند؛ آنها فرصت رشد را از جامعه میگیرند. جوانی که برای یافتن کار به رابطه نیاز دارد، تولیدکنندهای که باید با مجموعههای برخوردار از امتیاز ویژه رقابت کند و تاجری که هر روز با بخشنامهای تازه روبهرو میشود، نمیتوانند برای آینده برنامهریزی کنند. در چنین فضایی، ثروت بیش از آنکه پاداش نوآوری باشد، ممکن است پاداش دسترسی به قدرت شود.
فشار اقتصادی بخشی از جامعه را به انتخابهای دردناک کشانده است. خبرها و روایتهای تلخ دربارهٔ فروش اعضای بدن، مهاجرت ناامن، کارهای پرخطر و گرفتار شدن زنان و مردان در شبکههای بهرهکشی، نشانهٔ ضعف اخلاقی مردم نیست؛ نشانهٔ محیطی است که راه یک زندگی شرافتمندانه را دشوار کرده است. انسانهایی که در چنین موقعیتهایی گرفتار میشوند، بیش از قضاوت به حمایت و همدلی نیاز دارند.
اقتصاد آزاد فقط نبودِ دولت نیست؛ حضور دولتی قانونمند است که انحصار را مهار کند، قرارداد را محترم بشمارد و فرصت را از رابطه با قدرت جدا سازد.
آزادی اقتصادی بدون آزادی سیاسی پایدار نمیماند
آرزوی کسبوکار آزاد را نمیتوان از خواست آزادی سیاسی جدا کرد. اقتصادی که در آن قراردادها بهدرستی اجرا نشوند، دادگستری مستقل نباشد، اطلاعات اقتصادی شفاف نباشد و رسانهها نتوانند فساد را بررسی کنند، در بلندمدت امن و شکوفا نخواهد شد.
کارآفرین برای سرمایهگذاری به اطمینان نیاز دارد. او باید بداند قانون با تغییر سلیقهٔ یک مقام دگرگون نمیشود و داراییاش بدون روند قانونی در معرض تهدید قرار نمیگیرد. شهروند نیز باید بتواند دربارهٔ سیاستهای مؤثر بر معیشتش پرسش کند، نمایندهٔ خود را آزادانه برگزیند و مسئولان را پاسخگو نگه دارد.
از این منظر، حکومت سکولار و دموکراتیک فقط یک شعار سیاسی نیست. چنین نظامی میتواند چارچوبی فراهم کند که در آن دین و باور شخصی محترم باشد، اما حقوق شهروندان و ادارهٔ کشور تابع تفسیر ایدئولوژیک یک گروه نباشد. برابری در برابر قانون، آزادی عقیده، انتخابات آزاد، استقلال دادگستری و حق تشکیل انجمنها و اتحادیهها، هم بنیان جامعهٔ مدنیاند و هم زیربنای یک اقتصاد سالم.
اقتصاد آزاد نیز بدون مسئولیت اجتماعی کامل نیست. آزادی کسبوکار نباید به استثمار کارگر، تخریب محیطزیست یا محرومیت فقرا از آموزش و درمان بینجامد. جامعهٔ آزاد به رقابت واقعی، قانون کار منصفانه، مالیات شفاف و حمایت مؤثر از آسیبپذیران نیاز دارد. هدف، جایگزین کردن انحصار حکومتی با انحصار خصوصی نیست؛ هدف، آزاد کردن توان مردم در چارچوب قانون و عدالت است.
پاسپورت، سفر و آشتی با جهان
یکی از سادهترین آرزوهای ایرانیان، داشتن گذرنامهای معتبر و امکان سفر بیدغدغه است. سفر برای دیدن خانواده، تحصیل، تجارت یا گردشگری نباید مسیری پر از اضطراب و مانع باشد. اعتبار گذرنامه فقط مسئلهای تشریفاتی نیست؛ نشانهای از اعتبار کشور و کیفیت رابطهٔ آن با جهان است.
ایران از نظر جغرافیایی میتواند پیوندگاه آسیای مرکزی، خلیج فارس، قفقاز، اروپا و جنوب آسیا باشد. شهرهای جنوبی ظرفیت گستردهای برای تجارت با کشورهای عربی خلیج فارس دارند و نیروی انسانی تحصیلکردهٔ ایران میتواند با دانشگاهها و شرکتهای جهان همکاری کند. برای بسیاری از ایرانیان، روابط عادی و مسئولانه با همسایگان، اروپا، آمریکا و اسرائیل میتواند جای سیاست دشمنی دائمی را بگیرد.
آشتی با جهان به معنای تسلیم یا فراموش کردن منافع ملی نیست. دیپلماسی برای دفاع عاقلانه از همین منافع است. کشوری که با همسایگان خود تجارت میکند، سرمایه و فناوری جذب میکند و در شبکههای علمی و صنعتی جهان حضور دارد، ابزار بیشتری برای حفاظت از استقلال خود خواهد داشت. انزوا معمولاً حکومت را پاسخگوتر نمیکند؛ برعکس، اغلب به گسترش شبکههای غیرشفاف و اقتصاد غیررسمی کمک میکند.
بسیاری از ایرانیان میخواهند محصول تولید کنند و به جهان بفروشند، سرمایه و فناوری وارد کنند، شرکت تأسیس کنند و بدون ترس از تغییرات ناگهانی سیاسی برای آینده برنامه بریزند. آنان حکومتی میخواهند که مانع نوآوری، سودآوری مشروع و خلاقیت نباشد؛ حکومتی که موفقیت را به استعداد، کار و رقابت پیوند بزند، نه به نسبت خانوادگی و نزدیکی با قدرت.
آشتی با جهان، تسلیم نیست؛ انتخاب دیپلماسی، تجارت و منافع ملی بهجای دشمنی دائمی است.
حکومتی که راه را باز کند
آنچه اوشین در ذهن ایرانیان باقی گذاشت، فقط تصویر تحمل رنج نبود. اگر پیام داستان تنها صبر کردن بود، شاید چنین جایگاهی در حافظهٔ عمومی پیدا نمیکرد. آنچه مردم را جذب کرد، تبدیل رنج به توانایی و استقلال بود. اوشین نمیخواست تا پایان عمر قربانی بماند؛ میخواست انتخاب کند، کار کند و چیزی بسازد.
مردم ایران نیز فقط برای تحمل سختی آفریده نشدهاند. ستایش مداوم تابآوری نباید بهانهای برای ادامهٔ سیاستهای نادرست باشد. تابآوری فضیلت است، اما جامعه حق دارد ثمرهٔ کوشش خود را ببیند. هیچ ملتی نباید برای همیشه هزینهٔ بلندپروازیهای ایدئولوژیک، فساد اداری و کشمکشهای بیپایان را بپردازد.
حکومت مطلوب قرار نیست بهجای مردم زندگی کند یا مالک همهٔ اقتصاد باشد. وظیفهٔ آن ایجاد امنیت، اجرای قانون، فراهم کردن آموزش و زیرساخت، حفاظت از محیطزیست، حمایت از آسیبپذیران و تضمین رقابت عادلانه است. دولت باید راه فعالیت شهروندان را باز کند و در برابر آنان پاسخگو باشد.
اوشین؛ خاطرهای برای آینده
سالها از نخستین پخش اوشین در ایران گذشته است. کودکانی که آن روزها کنار پدر و مادر خود تلویزیون تماشا میکردند، امروز میانسال شدهاند؛ پدران و مادرانشان سالخوردهاند یا از دنیا رفتهاند. بسیاری مهاجرت کردهاند و بسیاری دیگر همچنان در ایران زندگی میکنند. جهان تغییر کرده، اما بعضی آرزوها باقی مانده است: زندگی امن، کار شرافتمندانه، امکان سفر، آیندهای روشن برای فرزندان و حکومتی که مانع رشد شهروندان نباشد.
این حافظهٔ تاریخی هنوز برای امروز معنا دارد. ایران برای پیشرفت فقط به قهرمانان استثنایی نیاز ندارد؛ به ساختاری نیاز دارد که انسانهای معمولی بتوانند در آن استعدادهای خود را به کار گیرند. کشور موفق از شهروندانش نمیخواهد هر روز قهرمانانه با موانعی بجنگند که خود حکومت ایجاد کرده است.
اوشین در سالهای پایانی زندگی به گذشته نگاه میکرد و معنای راهی را که پیموده بود از نو میسنجید. جامعهٔ ایران نیز روزی به این دهههای دشوار خواهد نگریست و از خود خواهد پرسید چه چیزهایی از دست رفت و چه درسهایی باقی ماند. مهمترین درس شاید این باشد که رنج، بهخودیخود فضیلت نیست؛ ارزش واقعی در تبدیل تجربهٔ تلخ به دانایی، آزادی و ساختن آیندهای بهتر است.
ایران میتواند کشوری باشد که شهروندانش برای موفقیت ناچار به ترک آن نباشند؛ کشوری که با جهان در صلح باشد، به تنوع مردم خود احترام بگذارد و فرصت کار و خلاقیت را در اختیار همگان قرار دهد. خاطرهٔ اوشین، در نهایت، خاطرهٔ همین امید است: امید به اینکه انسان میتواند از دل سختی برخیزد، اما برای ساختن آینده باید راهی در برابر او باز باشد.
یادداشت: این نوشته روایتی اجتماعی برای ثبت یک حافظهٔ جمعی است، نه یک پژوهش دانشگاهی یا سنجش آماری.
