Political essay
درسهای ماجرای علی کریمی و ایرج مصداقی در دل انقلاب شیر و خورشید
مطمئنم این نخستین بار نیست و آخرین بار نیز نخواهد بود که کسانی تا دیروز در کنار شاهزاده رضا پهلوی ایستادهاند، اما ناگهان مسیر را اشتباه میفهمند؛ شخصیتهای ملی و مردمی، ورزشکاران، هنرمندان، نویسندگان، روشنفکران و فعالانی که تصور…
Persian article
مقالهای از دکتر پیمان بخشایش
جراح تروما | MD, PhD, MBA
مطمئنم این نخستین بار نیست و آخرین بار نیز نخواهد بود که کسانی تا دیروز در کنار شاهزاده رضا پهلوی ایستادهاند، اما ناگهان مسیر را اشتباه میفهمند؛ شخصیتهای ملی و مردمی، ورزشکاران، هنرمندان، نویسندگان، روشنفکران و فعالانی که تصور میکنند محبوبیت شاهزاده رضا پهلوی صرفاً از شخص او، نام خانوادگی پهلوی، عنوان شاهزادگی یا نوعی شخصپرستی در میان ایرانیان سرچشمه میگیرد.
اما مسئله، بسیار بزرگتر از یک شخص است.
مسئله مردم ایران امروز آزادی، رهایی و رفاه است. مسئله، ریالی است که هر روز بیارزشتر میشود. مسئله، رهایی از شر حکومتی است که کوشید از یک ملت تاریخی، «امت» بسازد؛ هویت ایرانی را تحقیر کند، ملیت را کنار بزند و انسان ایرانی را به سربازی بینامونشان در خدمت یک ایدئولوژی فرامرزی تبدیل کند.
در کنار اسلامگرایان، بخشی از چپ نیز سالها با شعارهایی مانند «چپ وطن ندارد» و «کارگر وطن ندارد»، در بیوطنسازی ملت ایران نقش بازی کرد. آنان میخواستند وطن را از ذهن ایرانی پاک کنند، اما سرانجام خودشان نیز آواره کشورهای دیگر شدند. آنجا بود که دیدند مردم آلمان وطن دارند، مردم سوئد وطن دارند، مردم آمریکا و انگلستان وطن دارند؛ فقط ما ایرانیان بودیم که به ما آموخته بودند وطندوستی را شرمآور بدانیم و از هویت ملی خود فاصله بگیریم.
امروز چشمان مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج، باز شده است. هم پروژه امتسازی از ملت ایران را شناختهاند و هم پروژه بیوطنسازی را. فهمیدهاند که پشت بسیاری از شعارهای ظاهراً مقدس، چیزی جز تضعیف ایران، نابودی هویت ملی و تبدیل کشور به میدان رقابت ایدئولوژیهای بیگانه وجود نداشته است.
امروز مردم ایران با حکومتی روبهرو هستند که هم دیکتاتوری را بر آنان تحمیل کرده و هم فقر را. از گلوی مردم ایران میگیرد و در فلسطین، لبنان، غزه، یمن، عراق و نقاط دیگر هزینه میکند. ثروت یک ملت را میبلعد تا پروژههای سیاسی و نظامی خود را در خارج از مرزها پیش ببرد، درحالیکه شهروند ایرانی برای دارو، مسکن، آموزش، سفر و یک زندگی معمولی گرفتار است.
انسان وقتی پول ندارد، فقط فقیر نیست؛ تحقیر میشود. آزادی انتخابش محدود میشود، کرامتش آسیب میبیند و آینده فرزندانش در برابر چشمانش فرو میریزد.
نود و سه میلیون ایرانی میتوانستند امروز در یکی از پیشرفتهترین، مترقیترین و مرفهترین کشورهای جهان زندگی کنند؛ کافی بود کمی صبر تاریخی داشته باشند. کافی بود اجازه دهند موج اسلام سیاسی فروکش کند. کافی بود اجازه دهند امپراتوری کمونیستی شوروی، این امپراتوری دروغ، پروپاگاندا و سرکوب، فروبپاشد. در آن صورت، ایران نیز میتوانست در مسیری تدریجی بهسوی آزادیهای سیاسی، انتخابات رقابتی و دموکراسی حرکت کند.
اما در فضای پیش از انقلاب ۱۳۵۷، شاه ایران با مخالفانی معمولی و دموکراتیک روبهرو نبود. چپهای افراطی، مجاهدین مسلح، اسلامگرایان تندرو و کمونیستهای طرفدار شوروی، بسیاری از راه سیاست را با اسلحه، بمب، ترور، شورش و براندازی تعریف میکردند. کسانی که امروز از شاه چهرهای میسازند که گویا میتوانست یکشبه تمام آزادیها را برقرار کند اما عمداً چنین نکرد، واقعیت آن دوران را نادیده میگیرند.
نمیتوان از یک حکومت خواست انتخابات آزاد برگزار کند، درحالیکه بخش بزرگی از نیروهای مدعی سیاست، اصل انتخابات، قانون، پارلمان و انتقال مسالمتآمیز قدرت را قبول ندارند و تنها در انتظار فرصتی برای نابودی کامل نظام سیاسی و جایگزینی آن با دیکتاتوری ایدئولوژیک خود هستند.
محمدرضا شاه توانست تکنوکراتها، مهندسان، پزشکان، مدیران، صنعتگران و ایرانسازان را جذب کند. توانست دستگاهی برای توسعه اقتصادی، آموزش، بهداشت، صنعت، زیرساخت و نوسازی کشور به وجود آورد. اما در عرصه سیاست، ظرفیت نظام محدود ماند و نتوانست به همان سرعتی که اقتصاد و جامعه در حال تغییر بود، نهادهای سیاسی را نیز توسعه دهد.
این محدودیت را باید نقد کرد؛ اما نقد با دروغ، تحریف و اهریمنسازی تفاوت دارد.
در نهایت، ایران از یک سو قربانی ضعفهای سیاسی حکومت شد و از سوی دیگر، قربانی بیطاقتی و شتابزدگی نیروهایی که برای پیشبرد اهداف خود به اسلحه، شورش و خشونت متوسل شدند. آنان نظام موجود را فرو ریختند، اما توان ساختن نظامی بهتر را نداشتند. انقلاب را آغاز کردند، اما حاصل آن را به اسلامگرایانی تحویل دادند که از شبکه گسترده مساجد، هیجان مذهبی، جمعیتهای کمسواد، مهاجران روستایی حاشیه شهرها و شعارهای فریبنده درباره فقر و عدالت استفاده کردند.
نتیجه، حکومتی شد که نه آزادی آورد، نه عدالت، نه رفاه، نه استقلال و نه کرامت.
امروز مردم با نگاه به تجربه چهلوهفت سال گذشته میگویند: اگر قرار است باز هم با اقتدار سیاسی روبهرو باشیم، دستکم حکومتی داشته باشیم که با جهان متمدن رابطه داشته باشد؛ ریال ما ارزش داشته باشد؛ پاسپورت ایرانی محترم باشد؛ اقتصاد کار کند؛ کشور ساخته شود و زندگی خصوصی مردم محترم بماند.
این سخن، ستایش دیکتاتوری نیست؛ فریاد ملتی است که از وضع موجود به ستوه آمده است.
مردم میپرسند: نهایتاً چه میشود اگر پهلوی بازگردد؟ حتی بدبینانهترین سناریویی که مخالفان ترسیم میکنند، برای بسیاری از مردم از وضع امروز بهتر به نظر میرسد. میگویند حتی اگر حکومت مقتدر باشد، دستکم ایران مدرن میشود؛ مردم شیک میپوشند، پول دارند، سفر میکنند، فرزندانشان را به مدارس خوب میفرستند، بدون ترس موسیقی گوش میدهند، میرقصند، آواز میخوانند، مشروب مینوشند و در زندگی خصوصی خود آزادند.
اما هدف جنبش امروز فقط بازگشت به یک اقتدار توسعهگرا نیست. هدف باید ترکیب توسعه با آزادی باشد: ایرانسازی در کنار دموکراسی، رفاه در کنار حقوق شهروندی، اقتدار ملی در کنار پلورالیسم سیاسی و پادشاهی در چهارچوب قانون و پارلمان.
مردم، اشخاص و جریانها را بر اساس میزان نزدیکی یا دوری آنان از این آرزوها ارزیابی میکنند. هر کسی ملت ایران را به یک نظام سکولار، دموکراتیک، پارلمانی و ملی نزدیک کند، نزد مردم اعتبار پیدا میکند. هر کسی آنان را از این هدف دور کند، هر اندازه مشهور، محبوب یا پرافتخار باشد، بهتدریج جایگاه خود را از دست خواهد داد.
این همان درسی است که باید از ماجرای علی کریمی، ایرج مصداقی و هر چهره دیگری آموخت.
علی کریمی برای مردم عزیز است؛ نه فقط بهدلیل سالهای درخشش در فوتبال، نه صرفاً بهدلیل محبوبیت ورزشی و نه بهخاطر نام و آوازهاش. او تا زمانی عزیز میماند که مردم احساس کنند در کنار آنان ایستاده و آنان را به هدف تاریخیشان نزدیک میکند. اما اگر روزی رفتار، سخن یا موضع او در نگاه مردم به مانعی در مسیر رسیدن به آن هدف تبدیل شود، همان مردم از او فاصله خواهند گرفت.
این قاعده درباره همه صادق است؛ درباره ورزشکار، هنرمند، نویسنده، فعال سیاسی، زندانی سابق، روشنفکر، شاهزاده و حتی خود من.
هیچکس بالاتر از آرمان ایران نیست.
پهلوی برای مردم فقط چهره دوستداشتنی شاهزاده رضا پهلوی نیست. پهلوی فقط نام یک خانواده نیست. فقط زر و برق سلطنت، کاخها، لباسهای زیبا، تاجها و جواهرات نیست. پهلوی در حافظه جمعی بخش بزرگی از ایرانیان به معنای امکان ساختن دوباره کشور است.
پهلوی برای مردم یعنی زمانی که دلار هفت تومان بود. یعنی پاسپورت ایرانی اعتبار داشت. یعنی ایران در جهان ارج و قرب داشت. یعنی کشور در حال ساختن بود، دانشگاهها گسترش مییافتند، صنایع شکل میگرفتند، زنان وارد عرصه عمومی میشدند، ارتش قدرتمند بود و ایرانی به آینده امیدوار بود.
ممکن است مخالفان بگویند آن دوران ایراد داشت؛ بله، داشت. هیچ نظام سیاسی بینقص نیست. اما تفاوت در جهت حرکت است. یکی کشور را از قاجار تحویل گرفت و بهسوی دولت مدرن، صنعت، آموزش، ارتش، زیرساخت و نوسازی برد؛ دیگری کشور را تحویل گرفت و بهسوی فقر، انزوا، سرکوب، مهاجرت، بیارزشی پول ملی و جنگهای نیابتی کشاند.
کافی است سه دوره قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی را کنار یکدیگر بگذارید. کافی است ببینید در هر دوره، ایران از کجا به کجا رفت. آنگاه روشن میشود چرا نام پهلوی بار دیگر در خیابانهای ایران شنیده میشود.
این بازگشت، صرفاً بازگشت به گذشته نیست؛ شورش حافظه تاریخی علیه دروغ است.
مردم به یاد آوردهاند که ایران میتواند ساخته شود. فهمیدهاند که فقر، انزوا، تحقیر و بیاعتباری سرنوشت محتوم آنان نیست. دریافتهاند که کشوری با این همه ثروت، استعداد، تاریخ و موقعیت جغرافیایی نباید شهروندانی چنین فقیر و ناامید داشته باشد.
پس هیچ شخصیت مشهوری نباید تصور کند مردم بهخاطر او از هدف خود صرفنظر خواهند کرد. هیچکس نباید محبوبیت موقت خود را با قدرت یک آرمان تاریخی اشتباه بگیرد. این رودخانه بزرگتر از همه ماست. اشخاص میآیند و میروند، اما خواست ملت ایران برای آزادی، رفاه، سکولاریسم، کرامت و بازسازی کشور باقی میماند.
انقلاب شیر و خورشید، انقلاب یک فرد نیست.
انقلاب بازپسگیری ایران است.
بازپسگیری وطن از امتسازان؛ بازپسگیری هویت از بیوطنسازان؛ بازپسگیری ثروت ایران از جنگافروزان؛ بازپسگیری زندگی از مرگپرستان؛ و بازپسگیری آینده از حکومتی که بیش از چهار دهه، امید یک ملت را به گروگان گرفته است. |
پهلوی اگر برای مردم معنا دارد، به این دلیل است که به نماد عبور از این ویرانی و بازگشت به مسیر ساختن تبدیل شده است. اما این بار، ایرانسازی باید با آزادی سیاسی تکمیل شود. توسعه باید با پلورالیسم همراه باشد. اقتدار باید زیر فرمان قانون قرار گیرد. پادشاهی باید پارلمانی و مشروطه باشد و اراده مردم باید سرچشمه مشروعیت نظام سیاسی باقی بماند.
اگر بتوانیم ایرانسازی پهلوی را با آزادی، انتخابات، پارلمان، احزاب مستقل و حقوق شهروندی همراه کنیم، نور علی نور خواهد شد.
این هدف ماست.
نه پرستش یک شخص، بلکه نجات یک ملت.
نه بازگشت کورکورانه به گذشته، بلکه ساختن آیندهای باشکوهتر.
نه تاج بدون قانون، نه جمهوری بدون ایران؛
بلکه ایرانی آزاد، آباد، سکولار، دموکراتیک، قدرتمند و سربلند.
و هر کس در این مسیر کنار مردم بایستد، مردم او را بر شانههای خود خواهند نشاند؛ و هر کس راه آنان را سد کند، هر نام و سابقهای که داشته باشد، در حاشیه تاریخ باقی خواهد ماند.
