Political essay
تفاوت نگاه کارل مارکس و لودویگ فویرباخ به پیدایش مذهب
فویرباخ منشأ دین را عمدتاً در درون انسان، یعنی در آگاهی، آرزوها، احساس وابستگی و فرافکنی صفات انسانی جستوجو میکند؛ اما مارکس منشأ دین را در شرایط واقعی زندگی انسان، یعنی در جامعه، دولت، مناسبات قدرت، رنج و ازخودبیگانگی اجتماعی…
Persian article
منشأ دین و راهحل عملی برای تغییر نگرش مذهبی مردم
پاسخ در یک جمله فویرباخ منشأ دین را عمدتاً در درون انسان، یعنی در آگاهی، آرزوها، احساس وابستگی و فرافکنی صفات انسانی جستوجو میکند؛ اما مارکس منشأ دین را در شرایط واقعی زندگی انسان، یعنی در جامعه، دولت، مناسبات قدرت، رنج و ازخودبیگانگی اجتماعی میبیند. |
فویرباخ میپرسد: انسان چگونه خدا را در ذهن خود میسازد؟
مارکس میپرسد: چه نوع جامعهای انسان را محتاج ساختن خدا میکند؟
۱. نگاه لودویگ فویرباخ به پیدایش مذهب
فویرباخ در کتاب «ذات مسیحیت» میگوید که انسان صفات عالی و آرمانی خود، مانند عشق، خرد، عدالت، اراده، قدرت، جاودانگی و کمال را از خود جدا میکند، آنها را به صورت نامحدود و مطلق در موجودی به نام خدا قرار میدهد و سپس در برابر همان موجودی که ساختهٔ ذهن و احساس خودش است، سر فرود میآورد. [۱]
از نظر او، خدا در واقع ذات انسانیِ آرمانیشده و عینیتیافته است. انسان آنچه را در خود محدود میبیند، در خدا نامحدود تصور میکند:
• انسان محدود است؛ خدا نامحدود میشود.
• انسان میراست؛ خدا جاودانه میشود.
• انسان ناقص است؛ خدا کامل میشود.
• انسان در عشق و عدالت ناتوان است؛ خدا عشق و عدالت مطلق معرفی میشود.
فویرباخ به همین دلیل میگوید آگاهی انسان از خدا، در حقیقت نوعی خودآگاهی غیرمستقیم انسان است؛ یعنی انسان در خدا، صفات و آرزوهای خود را میبیند، بدون آنکه بداند در حال مشاهدهٔ تصویر خود است. از این رو، نزد او «راز الهیات، انسانشناسی است». [۱]
دین بهمثابه ازخودبیگانگی
مسئله فقط این نیست که انسان صفات خود را به خدا نسبت میدهد. مشکل اصلی آن است که پس از این فرافکنی، انسان آن صفات را دیگر متعلق به خودش نمیداند.
برای مثال، بهجای آنکه بگوید:
انسان میتواند مهربان، عادل، خردمند و آفریننده باشد.
میگوید:
فقط خدا منشأ عشق، عدالت، خرد و آفرینندگی است و انسان بدون خدا هیچ است.
به این ترتیب، هرچه خدا غنیتر، کاملتر و قدرتمندتر تصور شود، انسان ممکن است خود را فقیرتر، گناهکارتر، ناتوانتر و وابستهتر ببیند. این همان چیزی است که میتوان آن را بیگانگی مذهبی انسان از نیروهای انسانی خودش نامید.
در نوشتههای متأخر فویرباخ، نظریهٔ او گستردهتر میشود. او علاوه بر فرافکنی صفات انسانی، بر وابستگی انسان به طبیعت، ترس از مرگ، ناتوانی در برابر نیروهای طبیعی و میل به خوشبختی و نجات نیز تأکید میکند. طبیعت بیتفاوت و غیرقابلکنترل، در ذهن انسان به موجودی شخصی، آگاه و پاسخگو تبدیل میشود که میتوان از او کمک خواست یا رضایتش را به دست آورد. [۲]
۲. راهحل عملی فویرباخ
راهحل فویرباخ اساساً روشنگرانه، فلسفی، آموزشی و انسانگرایانه است.
او معتقد است باید به انسان نشان داد که آنچه به خدا نسبت داده است، در حقیقت از خود انسان و از زندگی انسانی برخاسته است. بنابراین باید:
۱. الهیات را به انسانشناسی تبدیل کرد؛
۲. صفات بهظاهر الهی را به صاحب اصلی آنها، یعنی انسان، بازگرداند؛
۳. عشق به انسان را جایگزین عشقی کرد که تنها از مسیر خدا به انسان میرسد؛
۴. اخلاق را بر ارزش ذاتی انسان، نه بر فرمان یا پاداش و مجازات الهی، استوار ساخت؛
۵. از راه آموزش، تفکر فلسفی و شناخت طبیعت، انسان را به خودآگاهی رساند.
فویرباخ صریحاً میگوید عشق به انسان نباید عشقی فرعی و مشتق از عشق به خدا باشد؛ بلکه باید مستقیماً و ذاتاً ارزشمند شناخته شود. [۱]
پس فرمول فویرباخ تقریباً چنین است:
خودشناسی انسانی ← کشف منشأ انسانی خدا ← رفع بیگانگی مذهبی ← پیدایش انسانگرایی
در این نگاه، اگر مردم بفهمند که عدالت، محبت، خرد و مسئولیت اخلاقی، تواناییهای انسانیاند، دیگر لازم نیست آنها را به موجودی بیرون از انسان واگذار کنند.
محدودیت راهحل فویرباخ
محدودیت نظریهٔ فویرباخ این است که گویی تصور میکند با توضیح فلسفی، آموزش و اصلاح اندیشه میتوان مسئلهٔ دین را حل کرد.
اما این پرسش باقی میماند:
چرا انسانی که حقیقت نظری فویرباخ را میفهمد، باز هم ممکن است در هنگام فقر، ترس، تنهایی، بیماری، جنگ، بیعدالتی یا مرگ به دین پناه ببرد؟
اینجاست که نقد مارکس آغاز میشود.
۳. نگاه کارل مارکس به پیدایش مذهب
مارکس اصل مهم فویرباخ را میپذیرد:
انسان دین را میسازد؛ دین انسان را نمیسازد. [۳]
اما بلافاصله اضافه میکند که انسان، موجودی انتزاعی و جدا از جهان نیست؛ انسان درون جامعه، دولت، خانواده، طبقه، کار و مناسبات تاریخی زندگی میکند. بنابراین، اگر انسان دین را میسازد، باید پرسید کدام انسان، در کدام جامعه و تحت چه شرایطی آن را میسازد.
مارکس مینویسد که دولت و جامعهای که خود وارونه و غیرانسانیاند، آگاهی وارونهای از جهان تولید میکنند. بنابراین دین صرفاً اشتباه ذهنی یک فرد نیست؛ بلکه انعکاس یک جهان اجتماعیِ بیگانه و وارونه است. [۳]
تفاوت مهم با فویرباخ
فویرباخ میگوید:
انسان ذات خود را به آسمان فرافکنی کرده است.
مارکس پاسخ میدهد:
درست است؛ اما چرا انسان نمیتواند ذات انسانی خود را روی زمین تحقق بخشد؟
برای مارکس، انسان به این دلیل عشق، عدالت، برابری و رستگاری را در آسمان جستوجو میکند که آنها را در زندگی زمینی خود بهاندازهٔ کافی تجربه نمیکند.
جامعهای که در آن:
• انسان بر زندگی خود کنترل ندارد؛
• کار او به فعالیتی بیگانه تبدیل شده است؛
• فقر، ناامنی و نابرابری وجود دارد؛
• روابط اجتماعی بر سلطه و اطاعت استوار است؛
• انسان احساس تنهایی و بیقدرتی میکند؛
• عدالت زمینی دستنیافتنی به نظر میرسد،
زمینهای فراهم میکند که انسان عدالت، برابری و خوشبختی را به جهان دیگری منتقل کند.
مارکس در «تزهایی دربارهٔ فویرباخ» ایراد میگیرد که فویرباخ «ذات انسان» را امری کلی و انتزاعی فرض میکند؛ حال آنکه انسان واقعی، مجموعهٔ مناسبات اجتماعی اوست. [۴]
در «ایدئولوژی آلمانی» نیز مارکس و انگلس تأکید میکنند که اندیشهها، اخلاق، سیاست، قانون و دین، از فعالیت و مناسبات واقعی زندگی انسانها جدا نیستند؛ به تعبیر مشهور آنان، زندگی صرفاً به وسیلهٔ آگاهی تعیین نمیشود، بلکه آگاهی نیز از زندگی واقعی و تاریخی انسان تأثیر میپذیرد. [۵]
۴. معنای دقیق «افیون مردم» نزد مارکس
جملهٔ مشهور مارکس که «دین افیون مردم است» اغلب بهشکل ناقص فهمیده میشود.
او پیش از این عبارت میگوید دین:
• بیان رنج واقعی است؛
• اعتراض به رنج واقعی است؛
• آه موجود ستمدیده است؛
• قلب جهانی بیقلب و روح شرایطی بیروح است.
بنابراین، دین برای مارکس فقط وسیلهٔ فریب مردم توسط روحانیان یا حکومت نیست. دین میتواند همزمان:
• به انسان رنجدیده تسلی بدهد؛
• زبان اعتراض اخلاقی او باشد؛
• برای زندگی دشوار معنا ایجاد کند؛
• و در عین حال، تحمل همان شرایط دشوار را ممکنتر سازد.
افیون در این تعبیر، هم مسکن درد است و هم ممکن است مانع شناخت و درمان علت درد شود. [۳]
پس مارکس نمیگوید مردم صرفاً به دلیل حماقت یا ناآگاهی مذهبیاند. او میگوید:
مردم به تسلی مذهبی نیاز پیدا میکنند، زیرا دردی واقعی وجود دارد.
۵. راهحل عملی مارکس
راهحل مارکس صرفاً اثبات فلسفی نبودن خدا یا آموزش الحاد نیست. از نظر او، نقد نظری دین لازم است، اما کافی نیست.
نمیتوان به انسانی که گرفتار فقر، تحقیر، استثمار، ناامنی و بیقدرتی است فقط گفت:
باور مذهبی خود را کنار بگذار.
زیرا با کنار گذاشتن باور، علت نیاز او به آن باور از میان نرفته است.
مارکس میگوید دعوت مردم به رهاکردن توهماتشان، در واقع باید دعوت به رهاکردن شرایطی باشد که به توهم نیاز دارند. نقد آسمان باید به نقد زمین، نقد الهیات به نقد سیاست و نقد دین به نقد قانون و جامعه تبدیل شود. [۳]
بنابراین راهحل او عبارت است از:
• تغییر مناسبات اجتماعی و اقتصادی؛
• رفع شرایط تحقیر و بیقدرتی انسان؛
• کاهش استثمار و نابرابری؛
• بازگرداندن کنترل انسان بر کار و زندگیاش؛
• ساختن روابط اجتماعی انسانیتر؛
• و مشارکت خود مردم در تغییر همزمان جامعه و خودشان.
مارکس این وحدتِ تغییر شرایط و تغییر انسان را پراکسیس یا عمل دگرگونکننده مینامد. از دید او، انسانها صرفاً محصولات منفعل محیط نیستند؛ خود آنان نیز باید در فرایند تغییر محیط و آموزش خویش مشارکت کنند. حتی «آموزگار» نیز باید آموزش ببیند و تغییر کند. [۴]
فرمول مارکس چنین است:
دگرگونی شرایط واقعی زندگی ← کاهش ازخودبیگانگی و رنج ← کاهش نیاز اجتماعی به تسلی مذهبی
در نتیجه، از منطق نوشتههای مارکس برمیآید که ممنوعکردن دین یا تحمیل الحاد از بالا، علت بنیادی مذهب را از میان نمیبرد. اگر درد، بیعدالتی و بیقدرتی باقی بماند، تنها شکل بیان دینی یا ایدئولوژیک آن ممکن است تغییر کند.
۶. مقایسهٔ مستقیم دو فیلسوف
موضوع | لودویگ فویرباخ | کارل مارکس |
|---|---|---|
منشأ اصلی دین | فرافکنی صفات، آرزوها و ذات انسانی | شرایط مادی، اجتماعی و تاریخیِ بیگانهکننده |
محل اصلی مسئله | آگاهی، احساس و تخیل انسان | جامعه، دولت، کار و مناسبات قدرت |
تعریف دین | خودآگاهی غیرمستقیم و بیگانهشدهٔ انسان | بیان و اعتراض به رنج واقعی و در عین حال تسلیبخش آن |
علت باور مذهبی | انسان صفات خود را به موجودی بیرونی نسبت میدهد | انسان در جهان واقعی نمیتواند نیازهای انسانی خود را محقق کند |
راهحل | روشنگری، خودشناسی و انسانگرایی | نقد نظری همراه با تغییر عملی جامعه |
ابزار تغییر | فلسفه، آموزش، نقد الهیات و عشق مستقیم به انسان | پراکسیس، کنش اجتماعی و تغییر مناسبات مادی و سیاسی |
جهت تغییر | تغییر آگاهی، سپس تغییر رابطهٔ انسان با دین | تغییر همزمان شرایط و آگاهی از طریق عمل اجتماعی |
محدودیت نظری | کمتوجهی به تاریخ و ساختارهای اجتماعی | کمبود یک نظریهٔ تفصیلی دربارهٔ روانشناسی فردی ایمان |
۷. تفاوت در یک مثال ساده
فرض کنیم انسانی فقیر، بیمار و تحت ستم معتقد است در جهانی دیگر عدالت برقرار خواهد شد.
فویرباخ میگوید
این شخص آرزوی عدالت، قدرت و جاودانگی خود را به خدا و آخرت منتقل کرده است. باید به او نشان داد که عدالت و محبت، ارزشها و تواناییهای انسانیاند و باید در همین جهان تحقق یابند.
مارکس میگوید
این تحلیل درست است، اما کافی نیست. تا زمانی که این شخص در دنیای واقعی فقیر، بیمار، بیقدرت و محروم از عدالت است، نیاز او به عدالت آسمانی باقی میماند. بنابراین هم باید آگاهی او را نقد کرد و هم شرایطی را که او را محتاج چنین تسلیای کرده است، تغییر داد.
۸. راهحل منطقی برای تغییر نگرش مذهبی مردم
هیچیک از این دو فیلسوف یک دستورالعمل روانشناختیِ مرحلهبهمرحله برای تغییر عقیدهٔ افراد ارائه نمیکند. اما با تلفیق دو دیدگاه میتوان گفت تغییر پایدار نگرش مذهبی، دو بُعد دارد:
بُعد فویرباخی: روشنگری و خودآگاهی
• آموزش فلسفه و تفکر انتقادی؛
• شناخت تاریخ و منشأ انسانی ادیان؛
• تقویت سواد علمی؛
• نشاندادن منشأ انسانی اخلاق؛
• بازگرداندن مسئولیت، عشق و عدالت از آسمان به انسان؛
• ایجاد امکان گفتوگوی آزاد، بدون تحقیر مؤمنان.
بُعد مارکسی: تغییر شرایط زندگی
• کاهش فقر، ناامنی و نابرابری؛
• تأمین کرامت و امنیت انسان؛
• کاهش احساس بیقدرتی سیاسی و اجتماعی؛
• ایجاد امکان مشارکت واقعی مردم در سرنوشت خود؛
• جلوگیری از انحصار قدرت و ثروت؛
• ساختن نهادهایی که عدالت را در همین جهان قابل تجربه کنند.
در یک جامعهٔ آزاد، این فرایند باید با حفظ آزادی وجدان، آزادی مذهب و آزادی نقد مذهب همراه باشد. تغییر اندیشه از راه استدلال، تجربه و بهبود زندگی انسانی با تغییر اجباری عقیده تفاوت بنیادی دارد.
۹. جمعبندی نهایی
فویرباخ میگوید:
مذهب از آنجا پدید میآید که انسان صفات و آرزوهای خودش را به خدا فرافکنی میکند. برای عبور از مذهب باید انسان را به خودشناسی برسانیم و صفات الهی را به انسان بازگردانیم.
مارکس میگوید:
این فرافکنی واقعی است، اما علت آن فقط ناآگاهی نیست. جامعهای که انسان را ناتوان، بیگانه و رنجدیده میکند، دین را بهعنوان تسلی و اعتراض تولید میکند. برای تغییر پایدار نگرش مذهبی باید علاوه بر نقد اندیشه، شرایط واقعی زندگی را نیز تغییر داد.
بنابراین تفاوت نهایی چنین است:
نتیجه فویرباخ عمدتاً میخواهد خدا را از ذهن انسان بیرون آورد و انسان را جای او بنشاند؛ مارکس میخواهد جهانی را تغییر دهد که انسان را وادار میکند سعادت، عدالت و قدرت خود را در آسمان جستوجو کند. |
منابع منتخب
[۱] لودویگ فویرباخ، «ذات مسیحیت» (نسخهٔ انگلیسی در پروژهٔ گوتنبرگ)
[۲] دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد، مدخل «لودویگ فویرباخ»
[۳] کارل مارکس، «مقدمهای بر نقد فلسفهٔ حق هگل»
[۴] کارل مارکس، «تزهایی دربارهٔ فویرباخ»
[۵] کارل مارکس و فریدریش انگلس، «ایدئولوژی آلمانی»، بخش نخست
