Political essay
پهلویسم، دولتسازی و گذار به سکولاردموکراسی در ایران
این مقاله یک مرور روایتی و تحلیل هنجاری است، نه مرور نظاممند یا پژوهش پیمایشی.
Persian article
تحلیلی تاریخی ـ نهادی درباره انقلاب ۱۳۵۷، آشتی ملی، مدیریت افراطگرایی و چشمانداز صلح منطقهای
پیمان بخشایش، MD, PhD, MBA
مقاله مروری ـ تحلیلی در علوم سیاسی و جامعهشناسی تاریخی
نسخه دانشگاهی با شیوه ارجاعدهی APA 7
ژوئیه ۲۰۲۶
یادداشت روششناختی
این مقاله یک مرور روایتی و تحلیل هنجاری است، نه مرور نظاممند یا پژوهش پیمایشی. برخی گزارهها درباره پهلویسم، نقش رهبری سیاسی و آینده ایران بازتاب چارچوب تفسیری نویسندهاند. در مواردی که شواهد قطعی یا داده نماینده جمعیت در دسترس نیست، متن از زبان احتمالی و فرضیهای استفاده میکند. ذکر منابع به معنای تأیید همه دیدگاههای سیاسی نویسنده توسط صاحبان آن منابع نیست.
فهرست مطالب
چکیده
۱. مقدمه
۲. پیشینه تاریخی ایران و مسئله دولتسازی
۳. پهلویسم بهعنوان یک سنت سیاسی
۴. انقلاب ۱۳۵۷ و تبیینهای رقیب
۵. عدالت انتقالی و آشتی ملی
۶. سکولاردموکراسی و نهادسازی
۷. مدیریت جریانهای افراطی در نظامهای دموکراتیک
۸. روابط منطقهای و چشمانداز همکاری ایران و اسرائیل
۹. بحث: از اپوزیسیون به آلترناتیو
۹.۱. الزامات اجرایی یک گذار مسئولانه
۱۰. نتیجهگیری
۱۱. منابع
چکیده
این مقاله پهلویسم را نه صرفاً بهعنوان نوستالژی نسبت به یک سلسله تاریخی، بلکه بهمثابه یک سنت سیاسیِ در حال بازتعریف بررسی میکند؛ سنتی که در روایت هوادارانش میان دولتسازی، نوسازی، هویت ملی، سکولاریسم، حاکمیت قانون و گذار به دموکراسی پیوند برقرار میسازد. پرسش اصلی آن است که آیا میتوان سرمایه نمادین دوره پهلوی و جایگاه سیاسی رضا پهلوی را در خدمت یک نظم سکولاردموکراتیک، پارلمانی و کثرتگرا قرار داد، بیآنکه خطاهای اقتدارگرایانه گذشته بازتولید شود یا سیاست آینده به انتقامجویی فروکاسته شود. روش مقاله، مرور روایتی و تحلیل تاریخی ـ نهادی است. ادبیات دولتسازی، نوسازی، انقلاب، گذار دموکراتیک، عدالت انتقالی، دموکراسی دفاعپذیر و روابط بینالملل با مطالعات تاریخی ایران تلفیق میشود. مقاله تأکید میکند که انقلاب ۱۳۵۷ را نمیتوان با یک علت واحد، از جمله «استبداد شاه»، «توطئه خارجی»، «بحران اقتصادی» یا «بسیج مذهبی» توضیح داد. انقلاب محصول همافزایی نوسازی شتابان، انسداد مشارکت سیاسی، ظرفیت سازمانی روحانیت، رادیکالیسم چپ، نوسانات اقتصاد نفتی، ضعف نهادهای میانجی، خطاهای تصمیمگیری و محیط بینالمللی بود. از این منظر، تلاش سلطنت برای جلوگیری از فروپاشی نظم را میتوان فهم کرد، اما این فهم به معنای نفی مسئولیت ساختار اقتدارگرا در کاهش توان سازگاری نظام نیست.
در بخش هنجاری، مقاله استدلال میکند که آلترناتیو مسئول نمیتواند بر زبان تحقیر، حذف و انتقام بنا شود. عدالت انتقالی باید میان حقیقتیابی، مسئولیت کیفری فردی، جبران خسارت، اصلاح نهادها و آشتی ملی تعادل برقرار کند. وابستگی سیاسی یا عقیدتی بهتنهایی نباید جرم تلقی شود؛ در مقابل، جنایت، شکنجه، فساد کلان و صدور دستور سرکوب باید از طریق دادرسی مستقل بررسی شود. سکولاردموکراسی پیشنهادی نیز باید شکل نهایی حکومت ـ پادشاهی مشروطه یا جمهوری ـ را به رأی آزاد شهروندان واگذارد و پیشاپیش حقوق برابر، تفکیک قوا، تمرکززدایی اداری، استقلال قوه قضائیه و آزادی تشکل را تضمین کند. مدیریت افراطگرایی باید قانونی، متناسب و مبتنی بر رفتار باشد، نه هویت و عقیده. در سیاست خارجی، عادیسازی رابطه ایران و اسرائیل و توسعه همکاری با کشورهای عربی میتواند بخشی از معماری جدید امنیت و توسعه منطقهای باشد؛ اما «پیمان کوروش» فقط زمانی از شعار فراتر میرود که بر شناسایی متقابل، حاکمیت دولتها، حقوق ملتها، عدم مداخله و همکاری اقتصادی استوار شود. نتیجه مقاله این است که پهلویسم دموکراتیک تنها در صورتی میتواند نیروی آینده باشد که از ستایش بینقد گذشته فاصله بگیرد، از کثرتگرایی و انتخابات آزاد دفاع کند، و خود را نه مالک ایران، بلکه خدمتگزار یک قرارداد ملی تازه بداند.
واژگان کلیدی
پهلویسم؛ ایران؛ دولتسازی؛ انقلاب ۱۳۵۷؛ سکولاردموکراسی؛ عدالت انتقالی؛ آشتی ملی؛ دموکراسی دفاعپذیر؛ رضا پهلوی؛ ایران و اسرائیل
۱. مقدمه
ایران در آغاز سده بیستویکم با چند بحران همزمان روبهرو است: بحران مشروعیت سیاسی، فرسایش ظرفیت دولت، مهاجرت گسترده سرمایه انسانی، بیاعتمادی اجتماعی، شکاف میان جامعه و ایدئولوژی رسمی، فشار اقتصادی، تعارضات منطقهای و گسست میان آرزوهای شهروندان و ساختار حقوقی جمهوری اسلامی. گزارشهای سازمان ملل متحد در سالهای اخیر نیز از تداوم نقضهای جدی حقوق بشر، استفاده گسترده از مجازات اعدام، محدودیت آزادیهای مدنی و سرکوب اعتراضها سخن گفتهاند. این وضعیت صرفاً بحران یک دولت مستقر نیست؛ بحران مدل حکمرانیای است که منبع مشروعیت خود را به ولایت دینی و مأموریت ایدئولوژیک فراملی پیوند زده و در نتیجه، رقابت آزاد سیاسی و برابری کامل شهروندان را محدود کرده است.
در چنین بستری، پهلویسم بار دیگر در سپهر سیاسی ایرانیان برجسته شده است. این برجستگی یکدست نیست. برای برخی، پهلویسم یادآور تمرکز قدرت، محدودیت آزادیهای سیاسی و نابرابری در توزیع فرصتهاست. برای گروهی دیگر، نماد دولت مدرن، آموزش همگانی، حقوق زنان، نوسازی زیرساختها، رشد صنعتی، ارتش ملی، پیوند با جهان و احیای اعتماد به هویت تاریخی ایران است. نسلهای جدید نیز الزاماً تجربه مستقیم از حکومت پهلوی ندارند و داوری آنان از مقایسه جمهوری اسلامی با تصاویر، خاطرات خانوادگی، دادههای تاریخی و روایتهای رسانهای ساخته میشود. بنابراین، «پهلویسم» امروز نه یک مفهوم بسته، بلکه میدان رقابت تفسیری است.
این مقاله از یک موضع هنجاری روشن آغاز میکند: ایران آینده باید سکولار، دموکراتیک، پارلمانی، مبتنی بر حقوق بشر و متعلق به تمام شهروندان باشد. با این حال، دفاع هنجاری از این هدف نباید جای تحلیل علمی را بگیرد. هرجا سخن از محبوبیت اجتماعی پهلویسم، انگیزههای محمدرضا شاه یا نقش نیروهای خارجی است، باید میان داده، استنباط و باور سیاسی تفکیک کرد. شواهد قابل اتکای عمومی برای اندازهگیری دقیق ترجیح نظام سیاسی در داخل ایران محدود است؛ نظرسنجیهای برونمرزی یا آنلاین، هرچند مفید، مشکلات نمونهگیری دارند. ازاینرو، گزاره «جامعه ایران پهلویست است» در این مقاله بهمنزله فرضیهای درباره گسترش یک گرایش سیاسی بررسی میشود، نه نتیجه قطعی آماری.
پرسش نخست مقاله این است که چگونه میتوان تجربه دولتسازی پهلوی را ارزیابی کرد بدون آنکه به دوگانه تبلیغاتی «عصر طلایی» در برابر «استبداد مطلق» فروغلتید. پرسش دوم آن است که انقلاب ۱۳۵۷ چرا و چگونه رخ داد و کدام تبیینها قدرت توضیحی بیشتری دارند. پرسش سوم، ماهیتی آیندهنگر دارد: یک جریان پهلویگرا چگونه میتواند از نیروی اعتراضی و هویتی به آلترناتیوی مسئول برای گذار تبدیل شود؟ پرسش چهارم به مسئله دشوار حفاظت از دموکراسی مربوط است: نظم آزاد چگونه میتواند با گروههایی مقابله کند که آزادی را ابزار برانداختن آزادی میدانند، بدون آنکه خود به اقتدارگرایی بازگردد؟ و سرانجام، عادیسازی رابطه با اسرائیل و طراحی نظم منطقهای تازه چه ظرفیتها و چه مخاطراتی دارد؟
روش پژوهش، مرور روایتیِ انتقادی است. در این روش، بهجای ادعای پوشش نظاممند همه منابع، آثار کلاسیک و معاصر درباره دولت، انقلاب، دموکراتیزاسیون و ایران انتخاب و در چارچوبی تحلیلی کنار هم قرار میگیرند. منابع اصلی شامل پژوهشهای آبراهامیان، کدی، کاتوزیان، میلانی، بشیریه، اسکاچپول و فوران درباره تاریخ معاصر و انقلاب ایران؛ آثار وبر، تیلی، نورث، فوکویاما و عجماوغلو و رابینسون درباره دولت و نهادها؛ آثار لینز، استپان، اودانل، اشمیتر، هانتینگتون، دایموند و لیپهارت درباره گذار و دموکراسی؛ و آثار تایتل، مینُو و سازمان ملل درباره عدالت انتقالی است.
استدلال مرکزی مقاله آن است که پهلویسم، برای تبدیلشدن به سنتی آیندهساز، باید از سه آزمون عبور کند. آزمون نخست، پذیرش نقد تاریخی است: نوسازی پهلوی دستاوردهای مهم داشت، اما ضعف مشارکت، تمرکز تصمیمگیری و ناکامی نهادهای میانجی نیز واقعی بود. آزمون دوم، التزام بیقیدوشرط به حق انتخاب مردم است: هیچ فرد، خاندان یا ایدئولوژیای مالک پیشینی دولت نیست. آزمون سوم، توانایی ساختن ائتلافی فراگیر است که چپ دموکرات، راست میانه، لیبرال، محافظهکار، ملیگرا، اقوام، اقلیتهای دینی، زنان، کارگران، کارآفرینان و نیروهای جداشده از حکومت را در یک قرارداد حداقلی گرد آورد. مرکز ثقل چنین ائتلافی میتواند یک چهره ملی باشد، اما مرکز ثقل نباید جایگزین نهاد، قانون و پاسخگویی شود.
۲. پیشینه تاریخی ایران و مسئله دولتسازی
دولتسازی در ایران تاریخی طولانیتر از دولت مدرن دارد. ایران از نخستین حوزههای تمدنی بود که در آن امپراتوریهای پهناور با نظام مالیاتی، راههای ارتباطی، دیوانسالاری و سازوکارهای تحمل تنوع قومی و دینی شکل گرفتند. ارجاع سیاسی امروز به هخامنشیان، بهویژه کوروش، غالباً حامل سه معناست: وحدت در عین تنوع، دولت مقتدر و نوعی مدارا. بااینحال، انتقال مستقیم الگوهای امپراتوری باستان به دولت ـ ملت دموکراتیک امروز ممکن نیست. ارزش این میراث بیشتر نمادین و اخلاقی است: تأکید بر ایران بهعنوان خانه مشترک مردمانی متنوع و بر دولت بهعنوان ضامن نظم، نه ابزار سلطه یک فرقه.
دولت مدرن در نظریه وبر با انحصار مشروع استفاده از زور در قلمرو معین تعریف میشود؛ اما ظرفیت دولت فقط زور نیست. توان اخذ مالیات، ارائه خدمات عمومی، ثبت حقوق مالکیت، اجرای تصمیمات، تولید آمار، آموزش شهروندان و پاسخ به بحرانها نیز بخشی از آن است. تیلی دولتسازی اروپایی را با جنگ، استخراج منابع و چانهزنی میان فرمانروایان و گروههای اجتماعی پیوند میدهد. نورث نشان میدهد که نهادها قواعد بازیاند و توسعه زمانی پایدار میشود که قدرت مقید و حقوق قابل پیشبینی باشد. فوکویاما میان ظرفیت دولت، حاکمیت قانون و پاسخگویی دموکراتیک تمایز میگذارد: ممکن است دولتی قوی اما غیرپاسخگو، یا دموکراسیای انتخاباتی اما فاقد ظرفیت اجرایی وجود داشته باشد. مسئله ایران آینده جمع این سه عنصر است.
انقلاب مشروطه نخستین کوشش بزرگ ایرانیان برای محدودکردن قدرت سلطنت، ایجاد مجلس و تبدیل رعیت به شهروند بود. قانون اساسی مشروطه، با همه کاستیها، بنیان نمایندگی و تفکیک نسبی قدرت را گذاشت. اما ضعف مالی دولت، مداخله روس و بریتانیا، نیروهای مسلح پراکنده، شورشهای محلی و فقدان بوروکراسی کارآمد، تحقق کامل آن را دشوار کرد. ظهور رضاشاه را باید در بستر همین بحران دولت فهمید. حکومت او ارتش واحد، ثبت احوال، دادگستری جدید، راهآهن، مدارس، دانشگاه و تمرکز اداری را گسترش داد. همزمان، اقتدارگرایی، سرکوب مخالفان، محدودیت مطبوعات و تمرکز مالکیت و قدرت نیز بخشی از آن دوره بود. این دو سویه را نباید به سود یک روایت حذف کرد.
در دوره محمدرضا شاه، بهویژه پس از دهه ۱۳۴۰، اصلاحات ارضی، توسعه آموزش، حق رأی زنان، گسترش بهداشت، صنعتیشدن و شهرنشینی شتاب گرفت. انقلاب سفید ساختار طبقاتی و مناسبات روستا و شهر را دگرگون کرد. رشد درآمد نفت در دهه ۱۳۵۰ امکان سرمایهگذاری عظیم داد، اما همزمان اقتصاد را به دولت نفتی وابستهتر ساخت. دولت نفتی برای درآمد به مالیات شهروندان کمتر متکی است و بنابراین فشار نهادی برای نمایندگی و پاسخگویی نیز میتواند کاهش یابد. پروژههای بزرگ سریعتر از ظرفیت جذب اقتصاد توسعه یافتند، تورم و مهاجرت روستایی افزایش یافت و فاصله میان انتظارات صعودی و توان نظام برای پاسخ سیاسی بیشتر شد.
از منظر دولتسازی، پهلویها در ساخت «قدرت زیربنایی» پیشرفت کردند: دولت به نقاط بیشتری از سرزمین رسید، آموزش رسمی و ارتش ملی گسترش یافت و هویت ایرانی در قالب نهادهای نو بازتعریف شد. اما قدرت زیربنایی با «قدرت استبدادی» نیز همراه بود؛ یعنی تصمیمات کلان در حلقهای محدود اتخاذ میشد. ضعف احزاب پایدار، اتحادیههای مستقل و رسانه آزاد موجب شد دولت اطلاعات واقعی درباره نارضایتیها را دیر دریافت کند. تشکیل حزب رستاخیز در سال ۱۳۵۳، بهجای ایجاد مشارکت، نشانه فشردهتر شدن فضای سیاسی تلقی شد. ساواک نیز نه فقط با شبکههای مسلح، بلکه با طیفی از مخالفان برخورد میکرد و تصویری از دولت امنیتی ساخت. حتی اگر تهدید کمونیسم و اسلامگرایی رادیکال واقعی بود، گستردگی کنترل سیاسی ظرفیت یادگیری نظام را کاهش داد.
هواداران پهلوی بهدرستی یادآوری میکنند که حکومت با دشمنانی مواجه بود که بسیاری از آنان به دموکراسی لیبرال وفادار نبودند. سازمانهای مارکسیست ـ لنینیست، گروههای مسلح و روحانیانی که حاکمیت شریعت را میخواستند، آزادی را غالباً مرحلهای تاکتیکی میدیدند. تجربه پس از انقلاب نشان داد که برخی نیروهای ائتلاف انقلابی در حذف یکدیگر تردید نکردند. اما این واقعیت، پرسش متقابل را از میان نمیبرد: آیا ایجاد احزاب قانونی، انتخابات رقابتی تدریجی و نهادهای مدنی میتوانست نیروهای میانه را تقویت و افراطیون را منزوی کند؟ پاسخ قطعی ممکن نیست، ولی ادبیات گذار نشان میدهد نظامهای دارای کانالهای سازگار مشارکت، بهتر از نظامهای بسته شوکهای اجتماعی را جذب میکنند.
بنابراین ارزیابی دولتسازی پهلوی باید تفکیکی باشد. در حوزه وحدت سرزمینی، بوروکراسی، آموزش، حقوق زنان، زیرساخت و سیاست صنعتی، کارنامهای مهم وجود دارد. در حوزه نهادینهکردن رقابت، استقلال قضایی و گردش قدرت، کاستی بنیادی باقی ماند. درس آینده این نیست که دولت ضعیف مطلوب است؛ تجربه منطقه نشان میدهد فروپاشی دولت میتواند جنگ داخلی و تجزیه عملی به بار آورد. درس آن است که دولت قوی باید به قانون مقید، از نظر سیاسی پاسخگو و از نظر اجتماعی فراگیر باشد. فرمول «ملت قوی، دولت قوی و نماد ملی معتبر» تنها هنگامی دموکراتیک است که هر سه زیر حاکمیت قانون قرار گیرند.
۳. پهلویسم بهعنوان یک سنت سیاسی
واژه پهلویسم را میتوان دستکم در چهار سطح فهمید. سطح نخست، وفاداری دودمانی و خواست بازگشت سلطنت است. سطح دوم، نوستالژی توسعهای است: یادآوری ثبات، رشد، آموزش، فرهنگ عرفی و ارتباط با غرب. سطح سوم، ملیگرایی تاریخی است که ایران پیشااسلامی، زبان فارسی، تمامیت ارضی و نمادهای مشترک را برجسته میکند. سطح چهارم، پهلویسم دموکراتیک است: استفاده از سرمایه نمادین خاندان پهلوی برای تسهیل گذار، در حالی که شکل نهایی نظام را به رأی مردم میسپارد. این مقاله سطح چهارم را از نظر هنجاری قابل دفاعتر میداند.
هر سنت سیاسی زنده، در طول زمان بازتفسیر میشود. سوسیالدموکراسی اروپایی از مارکسیسم انقلابی فاصله گرفت، محافظهکاری دموکراتیک سلطنت مطلقه را کنار گذاشت و بسیاری از احزاب ملیگرا با حقوق اقلیتها سازگار شدند. پهلویسم نیز اگر بخواهد از خاطره به برنامه تبدیل شود، باید میان میراث و بازاندیشی پیوند برقرار کند. میراث آن میتواند دولت حرفهای، آموزش، برابری جنسیتی، توسعه اقتصادی، دیپلماسی ملی و افتخار به ایران باشد. بازاندیشی آن باید شامل نقد تمرکز قدرت، تضمین رقابت حزبی، پذیرش رسانه مستقل، نفی شخصیتپرستی و پذیرش مسئولیت تاریخی باشد.
جایگاه رضا پهلوی در این بازتعریف اهمیت ویژه دارد. او برای هوادارانش نماد تداوم تاریخی و برای بخشی از مخالفان، یادآور نظام پیشین است. ظرفیت او در آن است که بهجای ادعای حق موروثی حکومت، نقش تسهیلگر گذار و حافظ قواعد رقابت را بپذیرد. چهره ملی در دوره فروپاشی نظم میتواند مسئله هماهنگی را کاهش دهد: نیروهای پراکنده حول نامی شناختهشده به توافق حداقلی میرسند. بااینحال، نظریه سیاسی درباره «خطر سزارگرایی» هشدار میدهد؛ محبوبیت یا نیاز به رهبری نباید کنترلهای نهادی را تضعیف کند. مشروعیت پایدار از انتخابات، قانون و عملکرد میآید، نه صرفاً از تبار یا کاریزما.
پهلویسم دموکراتیک باید اصل بیطرفی نسبت به فرم نهایی حکومت را جدی بگیرد. پادشاهی مشروطه در کشورهایی مانند سوئد، نروژ، هلند، بریتانیا و ژاپن با دموکراسی سازگار شده است، زیرا سلطنت حکومت نمیکند و قانون اساسی، پارلمان و دادگاهها قدرت را مقید میکنند. جمهوری نیز در بسیاری کشورها چارچوب موفقی برای دولت دموکراتیک بوده است. هیچیک ذاتاً تضمین آزادی نیستند؛ جمهوریهای اقتدارگرا و پادشاهیهای اقتدارگرا فراواناند. انتخاب باید بر پایه رفراندومی آزاد پس از دورهای از اطلاعرسانی برابر و امنیت سیاسی انجام شود. پیش از آن، نیروهای گذار باید درباره اصول غیرقابل مذاکره توافق کنند: حقوق بشر، تمامیت ارضی، انتخابات آزاد، سکولاریسم، منع تبعیض و انتقال مسالمتآمیز قدرت.
از نظر جامعهشناختی، جذابیت پهلویسم را میتوان واکنشی به «مقایسه عملکردی» دانست. شهروندان وضع موجود را نه با آرمان انتزاعی، بلکه با گذشته قابل تصور مقایسه میکنند. هنگامی که حکومت فعلی با بحران اقتصادی، محدودیت اجتماعی و انزوای بینالمللی پیوند میخورد، گذشتهای که زمانی موضوع انتقاد بود میتواند دوباره مثبت ارزیابی شود. علاوه بر آن، سیاستهای جمهوری اسلامی برای حذف نمادهای پیشااسلامی نتیجه معکوس داده و کوروش، شیر و خورشید، جشنهای ملی و نام پهلوی را به زبان مقاومت فرهنگی تبدیل کرده است. این فرایند، البته به معنای توافق همه جامعه نیست و جریانهای جمهوریخواه، چپ، قومی و مذهبی همچنان روایتهای متفاوت دارند.
وظیفه یک جریان آلترناتیو، حذف این تفاوتها نیست؛ تبدیل اختلاف به رقابت قانونی است. استعاره قرار گرفتن چپها در یک سوی رهبر ملی و راستها در سوی دیگر، زمانی سودمند است که به معنای ائتلاف حول قواعد باشد، نه تابعیت احزاب از شخص. چپ دموکرات باید حق سازماندهی کارگران، مالیات تصاعدی و دولت رفاه را پیگیری کند؛ راست دموکرات باید آزادی اقتصادی، مالکیت و انضباط مالی را نمایندگی کند؛ لیبرالها باید آزادی فردی و حقوق اقلیتها را برجسته کنند؛ محافظهکاران میتوانند خانواده، سنت و ثبات را پاس بدارند. همه این دیدگاهها در پارلمان جای دارند، مشروط بر آنکه خشونت، تبعیض و براندازی نظم دموکراتیک را رد کنند.
گفتمان پهلویستی هنگامی بالغ میشود که زبانش نیز با جایگاه آلترناتیو سازگار شود. اپوزیسیون خشمگین ممکن است از تحقیر و ناسزا برای تخلیه رنج استفاده کند، اما نیروی آماده حکمرانی باید اعتماد کسانی را نیز جلب کند که هنوز مرددند، در دستگاه دولت کار میکنند یا از انتقام میترسند. این به معنای فراموشی قربانیان نیست. برعکس، احترام به قربانی مستلزم گذار از عدالت خیابانی به عدالت حقوقی است. عبارت «ما در سطح دیگران نیستیم» فقط وقتی مشروع است که به معنای مسئولیت بیشتر، خویشتنداری بیشتر و التزام بیشتر به قانون باشد، نه ادعای برتری ذاتی.
بنابراین پهلویسم را میتوان سنتی مرکب دانست که سه ستون دارد: ملیگرایی مدنی، دولت توسعهگرا و دموکراسی قانونمدار. ملیگرایی مدنی، ایرانیبودن را مستقل از قوم، زبان، دین و سبک زندگی تعریف میکند. دولت توسعهگرا، سرمایه انسانی، زیرساخت، فناوری و پیوند با اقتصاد جهانی را محور قرار میدهد. دموکراسی قانونمدار نیز مانع میشود که توسعه بهانهای برای سرکوب یا اکثریتگرایی شود. بدون ستون سوم، پهلویسم ممکن است به نوستالژی اقتدارگرا بدل شود؛ بدون دو ستون نخست، در میان نیروهای پراکنده لیبرال هویت متمایزی نخواهد داشت.
۴. انقلاب ۱۳۵۷ و تبیینهای رقیب
انقلابها رویدادهای پیچیدهای هستند که پس از وقوع، روایتهای سادهکننده درباره آنها ساخته میشود. انقلاب ۱۳۵۷ نیز گاه صرفاً نتیجه دیکتاتوری شاه، گاه محصول توطئه غرب، گاه قیام مذهبی و گاه واکنش محرومان معرفی شده است. پژوهش تاریخی نشان میدهد هیچیک بهتنهایی کافی نیست. توضیح قانعکننده باید ساختارهای بلندمدت، ائتلاف نیروها، بحران دولت، اقتصاد سیاسی، ایدئولوژی، رهبری و تصادفهای تاریخی را همزمان ببیند.
تبیین نخست بر نوسازی شتابان تأکید میکند. اصلاحات ارضی، شهرنشینی، گسترش دانشگاهها و رسانهها جامعهای تازه آفرید، اما نهاد سیاسی متناسب با آن رشد نکرد. تحصیلکردگان، طبقه متوسط جدید و دانشجویان انتظار مشارکت بیشتری داشتند. مهاجران روستایی در حاشیه شهرها از شبکههای سنتی جدا شدند، اما مساجد و هیئتها برای آنان سازمان و معنا فراهم کردند. در نظریه «توسعه نامتوازن»، انقلاب نه از سکون، بلکه از تغییر سریع و شکاف میان انتظارات و نهادها زاده میشود.
تبیین دوم به دولت رانتی و شوک نفتی مربوط است. افزایش شدید درآمد نفت پس از ۱۹۷۳ رشد پرشتاب و هزینههای سنگین ایجاد کرد؛ سپس محدودیت ظرفیت بندرها، مسکن و نیروی انسانی به تورم و اختلال انجامید. مبارزه حکومتی با گرانفروشی، بازاریان را بیگانه کرد. کاهش رشد و ریاضت نسبی در سالهای پیش از انقلاب، در حالی رخ داد که انتظارات بالا رفته بود. بازار، روحانیت و گروههای مدرن ناراضی در مخالفت با دولت به هم نزدیک شدند.
تبیین سوم بر انسداد سیاسی متمرکز است. سرکوب حزب توده پس از کودتای ۱۳۳۲، محدودیت جبهه ملی، کنترل مطبوعات و فقدان رقابت سازمانیافته، فضای میانه را تضعیف کرد. هنگامی که در اواخر دهه ۱۳۵۰ گشایش محدودی آغاز شد، نیروهای قانونی و معتدل شبکه کافی نداشتند؛ در مقابل، روحانیت از مسجد، منبر، بازار، مناسک و شبکه توزیع اعلامیه برخوردار بود. این نکته برای استدلال نویسنده اهمیت دارد: گشایش دیرهنگام در نظامی فاقد نهادهای میانجی میتواند به جای اصلاح، انفجار ایجاد کند. اما علت این آسیبپذیری خودِ تأخیر در نهادسازی بود. بنابراین نمیتوان نتیجه گرفت که هر گشایش سیاسی ذاتاً خطرناک است؛ بلکه گشایش بدون قاعده و پس از سالها انسداد پرخطر میشود.
تبیین چهارم، نقش ایدئولوژی و سازمان مذهبی است. اسلام شیعی با نمادهای شهادت، ظلم و قیام، زبان بسیج قدرتمندی فراهم کرد. آیتالله خمینی توانست پیامهای متفاوتی به گروههای مختلف بدهد: استقلال برای ملیگرایان، عدالت برای چپها، حکومت اسلامی برای روحانیان و آزادی برای لیبرالها. ابهام برنامه آینده امکان ائتلاف منفی را بالا برد. بسیاری از نیروها تصور میکردند پس از سقوط شاه، روحانیت به حوزه بازمیگردد یا در رقابت آزاد مهار میشود. این خطای محاسباتی، همراه با انسجام بیشتر شبکه روحانیت، به برتری اسلامگرایان پس از پیروزی انجامید.
تبیین پنجم به چپ رادیکال و فرهنگ انقلابی جهانی مربوط است. دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دوران جذابیت مبارزه مسلحانه، ضد امپریالیسم و انقلابهای جهان سوم بود. بخشهایی از روشنفکری ایرانی لیبرالیسم و اصلاح تدریجی را سازشکارانه میدانستند. آمریکا و سرمایهداری بهعنوان علت اصلی مشکلات معرفی میشدند و سنت مذهبی انقلابی با واژگان مارکسیستی درهم آمیخت. گروههای چپ در سرنگونی سلطنت نقش داشتند، اما سازمان مذهبی و دولت جدید بهسرعت آنان را سرکوب کرد. تراژدی چپ ایران در آن بود که برای نابودی نظامی غیردموکراتیک با نیرویی متحد شد که پروژهای ضدکثرتگراتر داشت.
تبیین ششم، تصمیمگیری در رأس حکومت و بیماری شاه است. محمدرضا شاه در ماههای پایانی میان سرکوب، مصالحه و خروج مردد بود. بیماری، فشار بینالمللی حقوق بشر، اختلاف مشاوران و نگرانی از کشتار گسترده، اراده حکومت را کاهش داد. ارتش برای اداره سیاسی بحران آماده نبود و پس از خروج شاه بیطرفی اعلام کرد. اسکاچپول اهمیت فروپاشی ظرفیت دولت را در انقلابها برجسته میکند. در ایران، دولت از نظر نظامی قدرتمند بود اما از نظر مشروعیت، اطلاعات و انسجام تصمیمگیری تضعیف شد.
نقش محیط خارجی نیز باید دقیق بررسی شود. دولت کارتر بر حقوق بشر تأکید داشت و متحدان غربی در کنفرانس گوادلوپ درباره آینده شاه بحث کردند. رسانههای خارجی به مخالفان امکان رساندن پیام دادند و اقامت خمینی در فرانسه دسترسی جهانی او را افزایش داد. بااینحال، از این موارد نمیتوان بدون اسناد مستقیم نتیجه گرفت که غرب انقلاب اسلامی را طراحی کرد. سیاست آمریکا آشفته و متناقض بود؛ برخی مقامات از شاه حمایت میکردند و برخی انتقال قدرت را اجتنابناپذیر میدانستند. تفکیک «تأثیر»، «خطای محاسبه»، «رهاکردن متحد» و «مهندسی انقلاب» ضروری است. ادعای توطئه جامع به شواهدی بیش از همزمانی و پیامد نیاز دارد.
این پرسش باقی میماند که آیا هدف محمدرضا شاه جلوگیری از انقلابی اسلامگرا و کمونیستی تا زمان افزایش سواد و کاهش افراطگرایی بود. شواهد فراوانی وجود دارد که او کمونیسم و ارتجاع مذهبی را تهدیدهای اصلی میدید و خود را مأمور نوسازی میدانست. اما نسبتدادن یک برنامه دقیق زمانی ـ انتظار برای فروپاشی شوروی یا فروکشکردن اسلامگرایی ـ نیازمند اسناد روشن است. میتوان آن را بهعنوان تفسیر خیرخواهانه از منطق سیاست او مطرح کرد، نه واقعیت اثباتشده. افزون بر آن، سیاستی که اصلاح را به آینده نامعلوم موکول کند ممکن است مسئله جانشینی و مشروعیت را تشدید کند.
انقلاب ۱۳۵۷ بخشی از تاریخ ایران است و حذفشدنی نیست. پیامد آن، تجربه عینی حکومت دینی برای چند نسل بود. زنان با تبعیض قانونی و حجاب اجباری مواجه شدند، اما حضورشان در آموزش عالی، بازار کار، هنر و اعتراض گسترش یافت. جامعه از دل فشار، ظرفیتهای تازهای ساخت. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که بخش بزرگی از نسل جدید نه فقط خواهان اصلاح سیاستهای خاص، بلکه خواهان بازتعریف رابطه دولت، بدن، دین و شهروندی است. از این منظر، تاریخ خطی نیست: انقلاب ضدسلطنتی به حکومتی دینی انجامید، اما همان حکومت به رشد سکولاریسم اجتماعی و بازگشت نمادهای ملی کمک کرد.
درس انقلاب برای آینده دوگانه است. نخست، دولت نباید آنقدر ضعیف شود که کشور به آشوب و جنگ داخلی فروغلتد. دوم، امنیت نباید بهانه تعطیلی دائمی مشارکت باشد. گذار موفق نیازمند شکاف کنترلشده در نخبگان، سازمانیابی جامعه، تضمین برای نیروهای غیرجنایتکار حکومت و نقشه روشن تداوم خدمات عمومی است. تکرار ائتلاف منفی سال ۱۳۵۷ ـ اتحاد همه علیه یک دشمن بدون توافق درباره فردای پیروزی ـ خطری است که باید آگاهانه از آن پرهیز کرد.
۵. عدالت انتقالی و آشتی ملی
گذار از جمهوری اسلامی، در صورت وقوع، تنها جابهجایی حاکمان نخواهد بود؛ مواجهه با دههها اعدام، زندان، شکنجه، تبعیض، مصادره، فساد، سرکوب زنان، آسیب به اقلیتها و خشونت منطقهای است. جامعهای که رنج انباشته دارد مستعد انتقام است. اما انتقام جمعی نه عدالت میآورد و نه ثبات. عدالت انتقالی مجموعهای از سازوکارهای قضایی و غیرقضایی برای رسیدگی به نقضهای گسترده گذشته است: محاکمه، حقیقتیابی، جبران خسارت، یادمانسازی، اصلاح نهادها و تضمین عدم تکرار.
اصل نخست، فردیبودن مسئولیت است. عضویت در یک نهاد، رأیدادن به یک نامزد، باور مذهبی یا خدمت اداری بهخودیخود نباید مبنای مجازات باشد. میلیونها نفر برای معاش در دستگاه دولت، آموزش، درمان، شهرداری، ارتش یا حتی نهادهای ایدئولوژیک کار کردهاند. پاکسازی گسترده، دولت را از تخصص تهی و ترس را به مقاومت مسلحانه تبدیل میکند. در مقابل، کسانی که دستور یا اجرای قتل، شکنجه، ناپدیدسازی، تجاوز، فساد سازمانیافته یا سرکوب خونین را بر عهده داشتهاند باید در دادرسی عادلانه پاسخ دهند.
اصل دوم، حق قربانیان برای حقیقت و شنیدهشدن است. کمیسیون حقیقت میتواند الگوهای سرکوب را مستند کند، مسئولیت نهادی را نشان دهد و روایتهای حذفشده را وارد حافظه عمومی سازد. حقیقتیابی جای دادگاه را نمیگیرد، اما همه پروندهها نیز قابلیت محاکمه کیفری ندارند. باید آرشیوها حفظ شوند، گورهای جمعی بررسی شوند و خانوادهها از سرنوشت عزیزانشان آگاه گردند. شهادت قربانیان نباید ابزار تبلیغ یک جناح شود؛ کرامت آنان مقدم است.
اصل سوم، دادرسی منصفانه است. حکومتی که برای پایاندادن به بیقانونی میآید نمیتواند با دادگاههای فوری، اعتراف اجباری یا اعدامهای نمایشی آغاز کند. استقلال قاضی، حق وکیل، اصل برائت، منع شکنجه و امکان تجدیدنظر باید رعایت شود. حتی متهمان منفور نیز حقوق دارند. این خویشتنداری نه ضعف، بلکه تفاوت اخلاقی نظم جدید با نظم پیشین است. در بحث مجازات اعدام، ایران آینده باید دستکم تعلیق فوری و گفتوگوی ملی درباره لغو آن را در نظر گیرد؛ عدالت انتقالیِ مبتنی بر اعدام، چرخه خشونت دولتی را بازتولید میکند.
اصل چهارم، اصلاح نهادهاست. اگر ساختارهای امنیتی، قضایی و رسانهای بدون تغییر باقی بمانند، محاکمه چند مقام تضمین عدم تکرار نیست. گزینش و پالایش باید هدفمند باشد: بررسی سابقه مقامات حساس، آموزش حقوق بشر، نظارت پارلمانی بر نیروهای امنیتی، تفکیک پلیس از اطلاعات، شفافیت بودجه و منع دخالت نظامیان در اقتصاد و سیاست. نیروهای مسلح باید به قانون اساسی و دولت منتخب سوگند بخورند، نه به فرد یا ایدئولوژی.
اصل پنجم، جبران خسارت است. قربانیان فقط به مجازات مجرم نیاز ندارند؛ درمان، بازتوانی، بازگرداندن شغل یا تابعیت، جبران مصادره، حمایت از خانوادهها و بهرسمیتشناختن رسمی رنج نیز اهمیت دارد. منابع محدود ایجاب میکند برنامه جبران شفاف، مرحلهای و عادلانه باشد. بازگرداندن همه داراییها پس از چند دهه ممکن نیست و خود میتواند بیثباتی حقوقی ایجاد کند. ترکیبی از بازگشت عین مال در موارد روشن، غرامت، اوراق جبران و مصالحه قضایی لازم است.
آشتی ملی به معنای فراموشی یا برابر دانستن قربانی و عامل سرکوب نیست. آشتی، امکان همزیستی سیاسی پس از روشنشدن حقیقت و پذیرش مسئولیت است. عفو میتواند در موارد محدود و مشروط به افشای حقیقت یا برای جرایم کماهمیت به کار رود، اما نباید شامل جنایت علیه بشریت یا شکنجه شود. تجربه آفریقای جنوبی نشان میدهد پیوند عفو با حقیقتیابی میتواند مفید باشد، هرچند آن الگو نیز نقدهای جدی دارد. تجربه آمریکای لاتین نشان میدهد عفوهای گسترده ممکن است بعدها با خواست عدالت به چالش کشیده شوند.
زبان سیاسی در این مرحله تعیینکننده است. برچسبهای تحقیرآمیز علیه مذهبیان، چپها، اقوام یا کارکنان حکومت، مرز میان مسئولیت فردی و نفرت جمعی را از میان میبرد. جریان پهلویگرا، اگر خود را آلترناتیو میداند، باید پیشاپیش منشور رفتار تدوین کند: منع تهدید خانوادهها، منع انتشار اطلاعات خصوصی، منع انتقام در محل کار، حفظ خدمات عمومی و احترام به اموال عمومی. رهبران باید هواداران خود را در برابر تحریک به خشونت مهار کنند.
برای دوره گذار میتوان نهادی مستقل با عنوان «کمیسیون ملی حقیقت، عدالت و آشتی» پیشبینی کرد که اعضای آن ترکیبی از حقوقدانان، نمایندگان قربانیان، متخصصان پزشکی قانونی، جامعه مدنی و ناظران بینالمللی باشند. دادستانی ویژه جرایم سنگین، برنامه حمایت از شاهدان، سازمان حفظ اسناد و صندوق جبران خسارت در کنار آن فعالیت کنند. مأموریت و زمان فعالیت باید محدود و تحت نظارت پارلمان موقت باشد تا عدالت انتقالی به دستگاه دائمی تسویهحساب تبدیل نشود.
در نهایت، آشتی ملی بدون عدالت اجتماعی ناقص است. اگر گذار فقط نخبگان سیاسی را جابهجا کند و بیکاری، تبعیض منطقهای، فساد و نابرابری باقی بماند، خشم دوباره بازتولید میشود. عدالت انتقالی باید با برنامه توسعه، بازسازی مناطق آسیبدیده، استقلال اتحادیهها و فرصت برابر پیوند بخورد. عشق و محبت در سیاست واژگانی شاعرانه نیستند؛ در سطح نهادی به معنای حفظ کرامت، شنیدن دیگری و خودداری از تبدیل قدرت به انتقاماند.
۶. سکولاردموکراسی و نهادسازی
سکولاریسم در ایران آینده باید بهدرستی تعریف شود. سکولاریسم نه دشمنی با دین، بلکه بیطرفی دولت در برابر ادیان و عقاید است. شهروند مذهبی حق دارد عبادت کند، انجمن بسازد و دیدگاه اخلاقی خود را در عرصه عمومی بیان کند؛ شهروند بیدین نیز حق دارد از دین فاصله بگیرد. هیچکس نباید به دلیل جنسیت، مذهب، تغییر دین یا بیاعتقادی از حقوق عمومی محروم شود. قانون باید محصول اراده عمومی و سازگار با حقوق بنیادین باشد، نه فرمان یک مرجع دینی.
دموکراسی نیز فقط انتخابات نیست. انتخابات بدون آزادی رسانه، استقلال قضا، حق تشکل و محدودیت قدرت میتواند به استبداد انتخاباتی بینجامد. قانون اساسی باید فهرستی روشن از حقوق غیرقابل تعرض داشته باشد: آزادی بیان، وجدان، تجمع، تشکل، حریم خصوصی، برابری زن و مرد، حقوق اقلیتها، منع شکنجه و محاکمه عادلانه. دادگاه قانون اساسی یا دیوان عالی مستقل باید بتواند قوانین ناقض این حقوق را ابطال کند. اعضای آن باید با سازوکاری چندمرحلهای و دورههای محدود انتخاب شوند تا زیر سلطه یک جناح قرار نگیرند.
نظام پارلمانی برای ایران مزایایی دارد. در جوامع چندپاره، پارلمان امکان ائتلاف، انعطاف و برکناری دولت بدون بحران رژیم را فراهم میکند. نظام ریاستی ممکن است رقابت را به بازی «برنده همهچیز را میبرد» تبدیل کند و شخصمحوری را تشدید نماید. بااینحال، پارلمان نیز اگر نظام حزبی ضعیف باشد میتواند بیثبات شود. نظام انتخاباتی تناسبیِ تعدیلشده، همراه با حدنصاب معقول، میتواند هم نمایندگی نیروهای مختلف و هم قابلیت تشکیل دولت را تأمین کند. حوزههای جغرافیایی برای پیوند نماینده و منطقه و فهرستهای ملی برای تناسب سیاسی قابل ترکیباند.
تمرکززدایی اداری یکی از مسائل مهم است. ایران کشوری متنوع با تفاوتهای اقتصادی و زبانی است. تمرکز افراطی تهران موجب نابرابری و بیگانگی مناطق شده است. شوراها و دولتهای محلی باید اختیار واقعی در آموزش محلی، حملونقل، برنامهریزی شهری و بخشی از درآمدها داشته باشند. در عین حال، سیاست خارجی، دفاع، پول ملی، استانداردهای حقوقی و منابع راهبردی باید در چارچوب دولت ملی باقی بماند. استفاده از زبان مادری در آموزش و رسانه محلی میتواند در کنار آموزش سراسری فارسی تضمین شود. هدف، وحدت داوطلبانه در یک دولت ملی است، نه همسانسازی اجباری یا تجزیه.
نهادهای اقتصادی نیز بخشی از دموکراسیاند. اقتصاد رانتی نفتی، قدرت دولت را از رضایت مالیاتی شهروندان جدا میکند. صندوق ثروت ملی مستقل، بودجه شفاف، انتشار قراردادهای عمومی، منع بنگاهداری نیروهای نظامی و رقابت سالم ضروری است. درآمد منابع طبیعی باید بر پایه قاعده مالی و با نظارت پارلمان مصرف شود. خصوصیسازی بدون حاکمیت قانون میتواند دارایی عمومی را به شبکههای نزدیک به قدرت منتقل کند؛ ازاینرو، اصلاح مالکیت باید تدریجی، شفاف و همراه با نهاد ضدانحصار باشد.
دولت آینده به بوروکراسی حرفهای نیاز دارد. تغییر رژیم نباید به اخراج گسترده پزشکان، معلمان، مهندسان و مدیران منجر شود. نظام استخدام مبتنی بر شایستگی، حقوق مناسب، منع تضاد منافع و حمایت از افشاگران باید برقرار گردد. خدمات کشوری باید از تغییر دولتها مستقل بماند. دولت دیجیتال میتواند فساد خرد را کاهش دهد، اما حفاظت از داده و حریم خصوصی لازم است تا فناوری به ابزار نظارت فراگیر تبدیل نشود.
رسانه آزاد یکی از دشوارترین آزمونهاست. پس از دههها سانسور، انفجار اطلاعات و شایعه محتمل است. دولت موقت نباید با عنوان مبارزه با اخبار جعلی سانسور را بازگرداند. رسانه عمومی باید هیئت امنای مستقل داشته باشد و زمان برابر به دیدگاهها بدهد. قوانین افترا باید مدنی و محدود باشند. شفافیت مالکیت رسانه و مقابله با انحصار ضروری است. سواد رسانهای در مدارس و انتشار دادههای رسمی قابل دسترس، بهترین پاسخ بلندمدت به اطلاعات نادرست است.
قانون اساسی باید روند اصلاح خود را نیز پیشبینی کند. متنی که تغییرش ناممکن باشد، جامعه را به انقلاب بعدی سوق میدهد؛ متنی که با اکثریت ساده تغییر کند، حقوق را بیثبات میسازد. اصلاحات عادی میتواند به اکثریت تقویتشده پارلمان و همهپرسی نیاز داشته باشد. برخی اصول، مانند برابری شهروندان، انتخابات ادواری و منع حکومت دینی، میتوانند هسته سخت قانون اساسی باشند، اما حتی این تصمیم باید در فرایندی فراگیر و مشروع اتخاذ شود.
دوره گذار نیازمند ترتیب زمانی است. نخست، شورای انتقالی محدود و دولت موقت برای امنیت، خدمات و آزادی زندانیان سیاسی. دوم، قانون اساسی موقت و هیئت مستقل انتخابات. سوم، انتخابات مجلس مؤسسان یا کنوانسیون قانون اساسی. چهارم، همهپرسی متن و سپس انتخابات عادی. عجله برای تعیین پادشاهی یا جمهوری در روزهای نخست میتواند جامعه را دوپاره کند. بهتر است ابتدا آزادی سازمانیابی و بحث عمومی فراهم شود. نقش رضا پهلوی، در صورت پذیرش عمومی، میتواند تضمین بیطرفی روند باشد؛ اما او و هر رهبر دیگری باید از امکانات برابر برای همه گزینهها دفاع کند.
در نهایت، نهادسازی بدون فرهنگ دموکراتیک کافی نیست. تحمل شکست انتخاباتی، پذیرش مخالف، سازش و احترام به قواعد باید تمرین شود. احزاب باید دموکراسی داخلی، حسابرسی مالی و محدودیت دوره رهبری داشته باشند. جامعه مدنی، دانشگاه، اتحادیه و انجمنهای حرفهای مدارس دموکراسیاند. ایران آینده با یک قانون خوب بهتنهایی ساخته نمیشود؛ با میلیونها کنش روزمره قانونمدار ساخته میشود.
۷. مدیریت جریانهای افراطی در نظامهای دموکراتیک
یکی از نگرانیهای مشروع درباره گذار آن است که گروههای ضددموکراتیک از آزادی برای نابودی آزادی استفاده کنند. تجربه جمهوری وایمار، انقلاب ایران و جنبشهای تمامیتخواه نشان میدهد دموکراسی کاملاً بیدفاع میتواند آسیبپذیر باشد. مفهوم «دموکراسی دفاعپذیر» یا militant democracy به دولت اجازه میدهد در شرایط مشخص علیه سازمانهایی اقدام کند که بهطور واقعی برای براندازی نظم آزاد، استفاده از خشونت یا حذف حقوق دیگران فعالیت میکنند. اما این مفهوم خود میتواند بهانه سرکوب مخالفان شود؛ بنابراین باید محدود و قضایی باشد.
اصل محوری، تمایز میان عقیده و رفتار است. کمونیست، اسلامگرا، سلطنتطلب، جمهوریخواه یا جداییطلب میتواند عقیده خود را بیان کند، مادامی که خشونت، کودتا، ترور یا تبعیض اجباری را سازماندهی نکند. جرمانگاری اندیشه، نیروها را زیرزمینی و دولت را خودسر میکند. در مقابل، تشکیل شاخه مسلح، دریافت پنهانی دستور و منابع از دولت خارجی، تهدید مخالفان یا برنامهریزی برای تعطیلی انتخابات رفتارهایی قابل رسیدگیاند. هر محدودیت باید بر شواهد، قانون روشن و حکم دادگاه مستقل استوار باشد.
درباره چپ افراطی، نگرانی نویسنده آن است که سازمانی از بحران اقتصادی برای ایجاد شوراهای مسلح و تصرف دولت استفاده کند. پاسخ دموکراتیک، ممنوعیت اتحادیه یا اندیشه سوسیالیستی نیست. اتحادیه مستقل و حزب چپ قانونی خود میتوانند مانع رادیکالیسم شوند، زیرا اعتراض را به مذاکره و انتخابات میبرند. دولت باید حق اعتصاب و سازماندهی را تضمین کند، اما تصرف مسلحانه کارخانه، خشونت و تشکیل ساختار موازی حاکمیتی را بر اساس قانون عمومی بررسی کند. سیاست اجتماعی کارآمد نیز از تغذیه افراطگرایی توسط فقر جلوگیری میکند.
درباره اسلامگرایی، باید میان دینداری، حزب دینی دموکراتیک و پروژه تئوکراتیک فرق گذاشت. شهروندان مذهبی حق دارند حزبی با الهام اخلاقی دینی بسازند، مشروط بر آنکه برابری حقوقی، گردش قدرت و آزادی تغییر دین را بپذیرند. حزبی که هدفش لغو انتخابات، حاکمیت فقیه یا سلب حقوق زنان و اقلیتهاست با اصول قانون اساسی تعارض پیدا میکند. محدودیت احتمالی چنین حزبی باید آخرین راه و پس از اثبات تهدید مشخص باشد. تعطیلی مسجد یا کنترل خطبهها بهصورت عمومی، اشتباه جمهوری اسلامی را معکوس میکند. شفافیت مالی اماکن مذهبی و منع ذخیره سلاح قواعد عمومی و مشروعاند.
نقش سرویسهای اطلاعاتی باید بازتعریف شود. سازمان اطلاعات دموکراتیک تهدید را پایش میکند، نه عقیده را. شنود نیازمند مجوز قضایی و نظارت پارلمانی است. کمیتهای چندحزبی باید بودجه و عملیات حساس را بررسی کند. گزارشهای عمومی سالانه، بدون افشای عملیات، اعتماد را افزایش میدهد. وجود بازرس کل مستقل و امکان شکایت شهروندان ضروری است. تجربه ساواک و نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی نشان میدهد دستگاه بیمهار بهسرعت از امنیت ملی به امنیت حاکمان تغییر مأموریت میدهد.
مقابله با افراطگرایی فقط امنیتی نیست. آموزش تاریخ باید چندصدایی و انتقادی باشد. دانشآموز باید هم دستاوردها و هم خطاهای پهلوی، هم آرمانها و هم پیامدهای انقلاب، و هم رنج گروههای مختلف را بیاموزد. حذف روایت رقیب، اسطورهسازی میکند. گفتوگوی بیندینی، برنامه بازگشت افراد رادیکالشده، حمایت روانی از زندانیان آزادشده و فرصت اقتصادی در مناطق محروم ابزارهای پیشگیریاند.
تأمین مالی خارجی احزاب مسئله حساسی است. ایران در منطقهای رقابتی قرار دارد و قدرتها ممکن است از گروههای داخلی بهره ببرند. قانون باید کمک مالی دولتهای خارجی به احزاب و نامزدها را ممنوع و کمک ایرانیان خارج کشور را شفاف و محدود کند. ثبت لابی، اعلام دارایی مقامات و حسابرسی سالانه احزاب لازم است. اجرای این قوانین باید درباره همه جناحها یکسان باشد؛ گزینشیبودن، اعتماد را نابود میکند.
ممنوعیت حزب باید فقط با معیارهای سخت امکانپذیر باشد: شواهد روشن از سازماندهی خشونت یا تلاش فعال برای نابودی نظم دموکراتیک؛ تناسب اقدام؛ حق دفاع و تجدیدنظر؛ و ترجیح محدودیتهای خفیفتر مانند قطع کمک دولتی یا پیگرد افراد مجرم. مسئولیت رفتار اعضا نباید خودکار به کل حزب تعمیم یابد. دادگاه قانون اساسی، نه دولت روز، باید تصمیم نهایی را بگیرد.
پهلویستها نیز باید خود را تابع همین قواعد بدانند. هیچ جریان حامی سلطنت نباید به دلیل تصور «حق تاریخی» از نقد یا قانون مستثنا باشد. تهدید جمهوریخواهان، حمله به تجمع رقیب یا تقدسبخشی به رهبر با دموکراسی ناسازگار است. دموکراسی دفاعپذیر فقط برای مهار مخالفان پهلوی نیست؛ برای مهار هر نیرویی، از جمله سلطنتطلب افراطی، به کار میرود. همین برابری معیارهاست که مشروعیت نظم جدید را میسازد.
مدیریت هوشمند افراطگرایی نهایتاً به دولت مشروع وابسته است. وقتی شهروندان امکان واقعی تغییر سیاست از راه صندوق رأی، دادگاه و رسانه دارند، جاذبه خشونت کاهش مییابد. دولت باید قوی باشد، اما قدرتش پیشبینیپذیر و مقید. امنیت پایدار از ترس عمومی نمیآید؛ از اعتماد به این میآید که قواعد برای دوست و دشمن یکسان اجرا میشوند.
۸. روابط منطقهای و چشمانداز همکاری ایران و اسرائیل
روابط ایران و اسرائیل پیش از انقلاب ۱۳۵۷، اگرچه همیشه رسمی و آشکار نبود، شامل همکاریهای اقتصادی، امنیتی و انرژی بود. جمهوری اسلامی دشمنی با اسرائیل را به یکی از ستونهای هویت انقلابی خود تبدیل کرد و از شبکه گروههای نیابتی برای اعمال نفوذ منطقهای بهره گرفت. این سیاست هزینههای انسانی، مالی و دیپلماتیک بزرگی برای ایران و منطقه داشته و مسئله فلسطین را نیز در چارچوب رقابت ژئوپلیتیک قرار داده است. گذار سیاسی میتواند امکان بازتعریف سیاست خارجی بر پایه منافع ملی و صلح را فراهم کند.
رضا پهلوی از شناسایی اسرائیل توسط ایران آزاد و گسترش پیمانهای ابراهیم به چارچوبی موسوم به «پیمان کوروش» سخن گفته است. ارزش نماد کوروش در این طرح، یادآوری مدارای دینی و پیوند تاریخی ایرانیان و یهودیان است. بااینحال، یک توافق پایدار نمیتواند فقط بر نماد استوار باشد. باید اصول حقوق بینالملل، شناسایی متقابل، عدم تهدید، حاکمیت دولتها، امنیت دریانوردی، منع حمایت از گروههای مسلح فرامرزی و همکاری اقتصادی را در بر گیرد.
ایران و اسرائیل منافع بالقوه مشترکی دارند: مدیریت کمآبی، کشاورزی پیشرفته، فناوری پزشکی، امنیت سایبری، انرژی تجدیدپذیر و تجارت. ایران همچنین میتواند با کشورهای عربی خلیج فارس در زیرساخت، گردشگری، سرمایهگذاری و حفاظت محیطزیست همکاری کند. معماری منطقهای مطلوب نباید علیه یک قوم یا کشور ساخته شود. اگر «پیمان کوروش» به بلوکی صرفاً ضدعرب، ضدترک یا ضدشیعه تبدیل شود، منطق تخاصم را بازتولید میکند. هدف باید تبدیل رقابت امنیتی به همکاری مرحلهای باشد.
مسئله فلسطین آزمونی اخلاقی است. بهرسمیتشناختن اسرائیل نباید به انکار حقوق فلسطینیان یا رنج غیرنظامیان بینجامد. ایران دموکراتیک میتواند هم امنیت اسرائیل و هم حق فلسطینیان برای تعیین سرنوشت و دولت قابل زیست را حمایت کند. حمایت از مذاکره، کمک انسانی، بازسازی و مخالفت با حمله به غیرنظامیان سیاستی متوازنتر از مسلحکردن گروههاست. دوستی با یک ملت نیازمند دشمنی با ملت دیگر نیست.
نقش ایران در منطقه به ظرفیت داخلی وابسته است. کشوری با اقتصاد فرسوده و دولت بیثبات نمیتواند صلحساز باشد. نخستین وظیفه سیاست خارجی پس از گذار، کاهش تنش، لغو تدریجی تحریمها از راه توافقهای معتبر، بازگشت به بازارهای جهانی و جلوگیری از فرار سرمایه است. برنامه هستهای باید شفاف، تحت نظارت بینالمللی و معطوف به مصارف صلحآمیز باشد. هر توافقی نیازمند اجماع داخلی و تصویب پارلمان است تا با تغییر دولت فرو نریزد.
پیمان منطقهای میتواند چند لایه داشته باشد. لایه نخست، روابط دوجانبه و سفارتخانهها. لایه دوم، توافق عدم تجاوز و سازوکارهای مدیریت بحران. لایه سوم، پروژههای اقتصادی مشترک مانند شبکه برق، کریدور حملونقل و کنسرسیوم آب. لایه چهارم، گفتوگوی امنیتی درباره موشکها، پهپادها و گروههای غیردولتی. لایه پنجم، تبادل فرهنگی و دانشگاهی. حرکت مرحلهای مانع آن میشود که یک اختلاف همه همکاریها را متوقف کند.
ایران تاریخی میتواند در این پروژه سرمایه نرم ارائه دهد. یاد کوروش، تنوع قومی و تجربه همزیستی میتواند زبان مشترکی بسازد، ولی نباید به ادعای برتری تمدنی تبدیل شود. عربها، یهودیان، آشوریان، کردها، فارسها، ترکها و دیگران باید شریک برابر باشند. استفاده از تعبیر «مانند دوران هخامنشی» تنها بهعنوان استعاره مدارا قابل دفاع است؛ نظم امروز بر دولتهای مستقل و حقوق برابر ملتها استوار است، نه احیای امپراتوری.
رابطه با اسرائیل در داخل ایران نیز نیازمند گفتوگوست. دههها تبلیغات رسمی، همراه با حساسیت واقعی درباره جنگهای منطقه، سبب میشود بخشی از جامعه با نگرانی واکنش نشان دهد. عادیسازی باید شفاف و پارلمانی باشد، نه معاملهای پشت درهای بسته. قراردادها، همکاریهای امنیتی و خریدهای نظامی باید تحت نظارت قرار گیرند. استقلال سیاست خارجی ایران به معنای آن است که تهران دوست اسرائیل باشد، اما تابع هیچ دولت خارجی نباشد؛ همانگونه که باید با آمریکا، اروپا، اعراب، ترکیه، هند، چین و روسیه بر اساس منافع متقابل رابطه داشته باشد.
صلح منطقهای فقط توافق نخبگان نیست. برنامههای تبادل دانشجو، گردشگری مذهبی و تاریخی، همکاری هنرمندان و ارتباط جامعه مدنی میتوانند دشمنانگاری را کاهش دهند. ایرانیان یهودی داخل و خارج کشور میتوانند پل ارتباطی مهمی باشند. حفاظت از کنیسهها، میراث یهودی و حقوق همه اقلیتهای دینی نشانهای عملی از تغییر سیاست خواهد بود.
در مجموع، چشمانداز «پیمان کوروش» ظرفیت تخیلی سازندهای دارد: جایگزینی محورهای مقاومت و دشمنی با شبکه همکاری. اما موفقیت آن به سه شرط وابسته است: دموکراسی و مشروعیت در داخل، توازن اخلاقی در قبال همه ملتها، و طراحی نهادی دقیق. سیاست خارجی ملی نباید امتداد احساسات انتقامجویانه باشد؛ باید ابزار امنیت، رفاه و منزلت شهروندان ایران باشد.
۹. بحث: از اپوزیسیون به آلترناتیو
تفاوت اپوزیسیون و آلترناتیو در نوع مسئولیت است. اپوزیسیون میتواند بر افشای خطاهای حکومت تمرکز کند؛ آلترناتیو باید درباره بودجه، امنیت، خدمات، حقوق مخالفان و پیامد تصمیمات پاسخ دهد. جریان پهلویگرا امروز در آستانه این گذار مفهومی قرار دارد. شعارهای خیابانی و حضور نمادهای سلطنتی نشاندهنده نیروی اجتماعیاند، اما برای اثبات آمادگی حکمرانی کافی نیستند. برنامه، نیروی انسانی، قواعد داخلی و توان ائتلافسازی لازم است.
نخستین وظیفه، تدوین قرارداد حداقلی ملی است. این قرارداد نباید برنامه کامل یک حزب باشد. باید بر چند اصل متمرکز شود: برابری شهروندی، سکولاریسم، تمامیت ارضی، انتخابات آزاد، حق تعیین شکل حکومت، استقلال قضا، اقتصاد رقابتی همراه با حمایت اجتماعی، و سیاست خارجی مبتنی بر منافع ملی. گروههایی که این اصول را میپذیرند میتوانند درباره مالیات، اندازه دولت، نظام انتخاباتی و سیاست فرهنگی رقابت کنند.
دومین وظیفه، ساخت سازمان است. اتکا به شبکههای مجازی، هرچند برای بسیج مفید، در بحران کافی نیست. کمیتههای تخصصی برای اقتصاد، انرژی، بهداشت، آموزش، امنیت، دادگستری و اداره محلی باید سناریوهای گذار را آماده کنند. متخصصان داخل کشور، با رعایت امنیت، باید در طراحی مشارکت داشته باشند. بانک اطلاعاتی نیروی انسانی نباید به فهرست وفاداران شخصی تبدیل شود؛ معیار باید شایستگی و التزام به قانون باشد.
سومین وظیفه، ارتباط با بدنه دولت و نیروهای مسلح است. گذار بدون همکاری بخشی از بوروکراسی و نیروهای امنیتی دشوار و پرهزینه است. پیام باید روشن باشد: کسانی که دست به جنایت نزدهاند جایگاه و امنیت شغلی خواهند داشت؛ دستور غیرقانونی باید رد شود؛ سلاح و تأسیسات عمومی حفظ گردد؛ و انتقال وفاداری از شخص و ایدئولوژی به ملت و قانون ممکن است. تضمینهای معتبر میتواند شکاف در حاکمیت را به گذار مسالمتآمیز تبدیل کند.
چهارمین وظیفه، مهار فرهنگ انتقام در میان هواداران است. نفرت پس از دههها سرکوب قابل فهم است، اما رهبر مسئول احساسات را سازمان میدهد، نه اینکه دنبالهرو آنها باشد. منشور اخلاقی، محکومیت حمله به مخالفان و سازوکار انضباطی در تشکلها لازم است. هرگاه فردی به نام پهلوی به دیگری تهدید یا توهین میکند، اعتماد گروههای مردد کاهش مییابد. سرمایه اخلاقی با خویشتنداری ساخته میشود.
پنجمین وظیفه، پذیرش نقد درونجریانی است. هوادار واقعی لزوماً کسی نیست که همه تصمیمها را تأیید کند. پیرامون رهبران کاریزماتیک خطر شکلگیری حلقههای تملق وجود دارد. شوراهای مشورتی متنوع، انتشار گزارش مالی، انتخابات داخلی و محدودیت دوره مسئولیت میتواند فرهنگ آینده را از امروز تمرین کند. جریان مدعی دموکراسی باید درون خود نیز دموکراتیک باشد.
ششمین وظیفه، ارائه برنامه اجتماعی برای فراتر رفتن از طبقه متوسط شهری است. کارگر، کشاورز، بازنشسته و ساکن مناطق محروم باید بداند گذار چه اثری بر معیشت او دارد. آزادسازی اقتصادی بدون شبکه امنیت اجتماعی میتواند بحران بسازد. تثبیت قیمتهای اساسی در دوره کوتاه، تداوم پرداخت حقوق، بیمه بیکاری موقت، بازسازی نظام بانکی و جذب سرمایه ایرانیان خارج کشور باید همزمان طراحی شود. عدالت و رشد رقیب نیستند؛ نهاد خوب آنها را پیوند میدهد.
هفتمین وظیفه، روشنکردن نقش رضا پهلوی است. ابهام میتواند در مرحله بسیج مفید باشد، اما در مرحله گذار بیاعتمادی میسازد. آیا او رئیس شورای انتقالی، نماد وحدت، نامزد پادشاهی مشروطه یا فعال سیاسی است؟ ممکن است نقش در مراحل مختلف تغییر کند، ولی حدود اختیار، مدت مأموریت و سازوکار پاسخگویی باید علنی باشد. تعهد صریح به پذیرش نتیجه رفراندوم، حتی اگر جمهوری باشد، مهمترین تضمین دموکراتیک است.
هشتمین وظیفه، گفتوگو با منتقدان تاریخی پهلوی است. خانوادههای قربانیان سرکوب پیش از انقلاب، جمهوریخواهان، چپها و گروههای قومی نگرانیهایی دارند که با برچسبزنی رفع نمیشود. پذیرش اینکه خطا و نقض حقوق رخ داده، اعتبار سنت پهلوی را نابود نمیکند؛ آن را بالغ میکند. عذرخواهی یا همدلی تاریخی میتواند حلقه انتقام روایتها را بشکند. در مقابل، منتقدان نیز باید دستاوردهای دولتسازی و تفاوت دورهها را منصفانه ببینند.
بحث این مقاله نهایتاً میان «بازگشت» و «تداوم» تمایز میگذارد. بازگشت به دهه ۱۳۵۰ ممکن و مطلوب نیست. جامعه، فناوری، اقتصاد جهانی و آگاهی حقوقی تغییر کردهاند. آنچه میتواند تداوم یابد، پروژه ایرانسازی است: دولت کارآمد، هویت ملی فراگیر، آموزش، پیشرفت علمی و پیوند با جهان. پهلویسم آینده اگر موفق شود، تکرار حکومت پدران نخواهد بود؛ ترجمه بخشی از میراث آنان به زبان دموکراسی سده بیستویکم خواهد بود.
۹.۱. الزامات اجرایی یک گذار مسئولانه
گذار سیاسی موفق را نمیتوان صرفاً به لحظه سقوط یا اعلام نظم جدید تقلیل داد. صد روز نخست، دورهای است که در آن انتظارات عمومی بسیار بالا، ظرفیت اجرایی محدود و خطرهای امنیتی همزماناند. دولت انتقالی باید از وعدههای حداکثری پرهیز و چند اولویت روشن تعیین کند: حفظ جان و امنیت شهروندان، استمرار آب و برق و درمان، جلوگیری از غارت دارایی عمومی، آزادی زندانیان سیاسی، حفاظت از اسناد و فراهمکردن آزادی سازمانیابی. مشروعیت اولیه ممکن است از حمایت اجتماعی و توافق نیروهای سیاسی بیاید، اما باید سریعاً به قواعد موقت و نظارت عمومی تبدیل شود.
در حوزه امنیت، اصل تداوم نهادی با تغییر فرماندهی سیاسی اهمیت دارد. انحلال فوری همه نیروهای انتظامی و نظامی خلأیی میسازد که گروههای مسلح، شبکههای قاچاق یا قدرتهای خارجی از آن بهره میبرند. در مقابل، حفظ بدون اصلاح ساختارهای سرکوب نیز خطر بازگشت اقتدارگرایی دارد. راه میانه، فرمان واحد موقت، ثبت سلاحها، جداسازی واحدهای متهم به جنایت، حفاظت از پادگانها و مرزها، و آغاز بررسی صلاحیت فرماندهان است. پلیس باید مأمور حفاظت از مردم و اموال باشد و ارتش از ورود به رقابت حزبی منع شود. فراخوان عمومی برای تحویل داوطلبانه سلاحهای غیرمجاز، همراه با ضمانتهای محدود و پیگرد قاچاق سازمانیافته، میتواند خشونت را کاهش دهد.
در حوزه اقتصادی، نخستین هدف جلوگیری از فروپاشی مبادلات و تورم انتظاری است. بانک مرکزی موقت باید استقلال عملی و تیم حرفهای داشته باشد. کنترل سرمایه و محدودیت برداشت ممکن است فقط در شرایط اضطراری و برای مدتی کوتاه ضرورت یابد، اما باید شفاف، متناسب و قابل بازبینی باشد. پرداخت حقوق کارکنان، مستمری و یارانههای حیاتی باید ادامه یابد. قراردادهای نفت، گاز و تجارت خارجی نباید بدون بررسی متوقف شوند؛ تعهدات قانونی دولت، مگر آنکه حاصل فساد آشکار یا ناقض حقوق عمومی باشند، باید محترم شمرده شوند تا اعتبار بینالمللی ایران حفظ شود. همزمان، داراییهای وابسته به فساد کلان میتوانند با حکم قضایی موقت مسدود شوند، نه با مصادره سیاسی خودسرانه.
در حوزه حقوقی، یک اعلامیه موقت حقوق شهروندی باید از روز نخست اجرا شود: منع شکنجه، لغو بازداشتهای عقیدتی، حق دسترسی به وکیل، آزادی رسانه و اجتماع مسالمتآمیز، برابری زنان، و تعلیق اجرای احکام اعدام. قوانین موجود تا زمانی که لغو یا اصلاح نشدهاند میتوانند در امور عادی معتبر بمانند، اما مقررات آشکارا ناقض حقوق بنیادین باید با فرمان قانونی موقت بیاثر شوند. این رویکرد از خلأ حقوقی جلوگیری میکند و در عین حال مرز اخلاقی نظم جدید را نشان میدهد.
انتخابات بسیار زودهنگام ممکن است به سود منسجمترین و ثروتمندترین شبکهها تمام شود؛ انتخابات بسیار دیرهنگام نیز دولت موقت را به قدرتی غیرپاسخگو تبدیل میکند. یک تقویم تقریبی دوازده تا هجدهماهه برای ثبت احزاب، ایجاد رسانه آزاد، تهیه فهرست رأیدهندگان و انتخاب مجلس مؤسسان میتواند معقول باشد، هرچند شرایط واقعی تعیینکننده است. هیئت انتخابات باید مستقل، چندجناحی و دارای کمک فنی بینالمللی باشد. رأی ایرانیان خارج کشور، دسترسی برابر رسانهای و نظارت داخلی و خارجی باید پیشبینی شود.
دولت انتقالی باید کوچک و مأموریتمحور باشد. اعضای آن بهتر است تعهد دهند در نخستین انتخابات برای مناصب اجرایی نامزد نشوند یا دستکم قواعد سخت تضاد منافع را بپذیرند. این محدودیت انگیزه استفاده انتخاباتی از منابع دولت را کاهش میدهد. تصمیمات، صورتجلسات و قراردادهای مهم باید منتشر شوند. یک مجلس یا شورای نظارتی موقت متشکل از طیفهای سیاسی و نمایندگان مناطق میتواند دولت را کنترل کند، اما نباید به پارلمان دائمی تبدیل شود.
سیاست ارتباطی نیز حیاتی است. در فضای شایعه، سکوت دولت اعتماد را از بین میبرد. سخنگوی واحد باید روزانه درباره امنیت، خدمات و تصمیمات گزارش دهد. آمار تلفات، بازداشتها و حوادث باید تا حد امکان منتشر شود. پذیرش خطا و اصلاح سریع اعتبار بیشتری از تبلیغات پیروزمندانه میسازد. رسانههای مخالف باید امکان پرسش داشته باشند و دولت نباید انتقاد را با خرابکاری برابر بداند.
سرانجام، موفقیت گذار به رابطه میان مرکز و استانها وابسته است. استانداران موقت باید با مشورت شوراهای محلی و بر اساس صلاحیت انتخاب شوند. توزیع غذا، سوخت و دارو باید از رقابتهای قومی و سیاسی مصون بماند. هر منطقه باید بداند که در نظم آینده صدایش شنیده خواهد شد. نشست ملی گفتوگو با حضور نمایندگان اقوام، مذاهب، زنان، اتحادیهها، دانشگاهها و بخش خصوصی میتواند پیش از مجلس مؤسسان خطوط اختلاف و توافق را آشکار کند. گذار مسئولانه نه حرکت یک جناح برای تصرف دولت، بلکه فرایند بازگرداندن دولت به همه شهروندان است.
۱۰. نتیجهگیری
این مقاله کوشید پهلویسم را در چهارچوبی علمی و انتقادی بررسی کند. دوره پهلوی نقش مهمی در تمرکز دولت، نوسازی زیرساخت، توسعه آموزش، گسترش حقوق زنان و بازتعریف هویت ملی داشت. در عین حال، محدودیت مشارکت سیاسی، تمرکز تصمیمگیری، ضعف احزاب و گسترش دستگاه امنیتی توان سازگاری نظام را کاهش داد. ارزیابی منصفانه باید هر دو واقعیت را بپذیرد.
انقلاب ۱۳۵۷ نتیجه یک علت نبود. نوسازی نامتوازن، اقتصاد نفتی، انسداد سیاسی، سازمان مذهبی، رادیکالیسم چپ، خطاهای حکومت و محیط بینالمللی در آن دخیل بودند. این واقعیت که اسلامگرایان و برخی چپهای انقلابی به دموکراسی وفادار نبودند، نگرانی شاه را قابل فهم میکند؛ اما انسداد طولانی نیز نیروهای میانه را ضعیف و انفجار را محتملتر کرد. درس آینده، ترکیب ظرفیت دولت با پاسخگویی است.
پهلویسم دموکراتیک میتواند از سرمایه تاریخی و نمادین خود برای تسهیل گذار استفاده کند، مشروط بر آنکه حق انحصاری بر قدرت ادعا نکند. شکل نظام باید در انتخاباتی آزاد تعیین شود. نقش رضا پهلوی میتواند مرکز هماهنگی و نماد وحدت باشد، اما حدود آن باید قانونی، موقت و پاسخگو باشد. شخص نمیتواند جایگزین نهاد شود.
آشتی ملی شرط ثبات است. نه فراموشی قربانیان پذیرفتنی است و نه انتقام جمعی. مسئولیت باید فردی باشد، جنایتهای سنگین در دادگاه مستقل رسیدگی شوند، حقیقت ثبت گردد، خسارت جبران شود و نهادهای سرکوب اصلاح شوند. زبان عشق در سیاست، در عمل یعنی حفظ کرامت دشمن، رعایت دادرسی منصفانه و جلوگیری از مجازات به سبب هویت.
سکولاردموکراسی باید دولت را در برابر ادیان بیطرف، حقوق را برابر و قدرت را محدود کند. نظام پارلمانی، تمرکززدایی، رسانه آزاد، قوه قضائیه مستقل، اقتصاد شفاف و بوروکراسی حرفهای اجزای آناند. مدیریت افراطگرایی باید رفتارمحور و قضایی باشد. اندیشه آزاد است، اما خشونت، ترور، کودتا و سازماندهی برای نابودی حقوق دیگران قابل پیگرد است. همین معیار باید درباره اسلامگرا، چپ افراطی و سلطنتطلب افراطی یکسان اجرا شود.
در سیاست خارجی، رابطه عادی و انسانی با اسرائیل و همکاری با کشورهای عربی میتواند ایران را از منطق جنگ نیابتی خارج کند. «پیمان کوروش» ظرفیت تبدیلشدن به چارچوبی برای شناسایی، امنیت و توسعه دارد، اگر حقوق فلسطینیان، استقلال دولتها و برابری ملتها را نیز محترم بداند. ایران بزرگ و قدرتمند در سده جدید، ایرانی نیست که بر همسایگان سلطه جوید؛ ایرانی است که از طریق اقتصاد، فرهنگ و دیپلماسی به ثبات کمک کند.
در نهایت، مرز میان گذشته و آینده نه نام یک فرد، بلکه نوع رابطه ما با قدرت است. اگر پهلویسم به انتقام، تحقیر و تقدس شخص فروکاسته شود، بخشی از فرهنگ سیاسی گذشته را بازتولید میکند. اگر به دولتسازی قانونمدار، کثرتگرایی، آشتی، پیشرفت علمی و مسئولیت ملی تبدیل شود، میتواند یکی از نیروهای اصلی ساخت ایران آینده باشد. آلترناتیو بودن امتیاز نیست؛ تعهدی سنگینتر به اخلاق، تخصص و قانون است.
۱۱. منابع
Abrahamian, E. (1982). Iran between two revolutions. Princeton University Press.
Abrahamian, E. (2008). A history of modern Iran. Cambridge University Press.
Acemoglu, D., & Robinson, J. A. (2012). Why nations fail: The origins of power, prosperity, and poverty. Crown.
Arjomand, S. A. (1988). The turban for the crown: The Islamic revolution in Iran. Oxford University Press.
Bashiriyeh, H. (1984). The state and revolution in Iran, 1962–1982. Croom Helm.
Dahl, R. A. (1971). Polyarchy: Participation and opposition. Yale University Press.
Diamond, L. (1999). Developing democracy: Toward consolidation. Johns Hopkins University Press.
Foran, J. (1993). Fragile resistance: Social transformation in Iran from 1500 to the revolution. Westview Press.
Fukuyama, F. (2011). The origins of political order. Farrar, Straus and Giroux.
Fukuyama, F. (2014). Political order and political decay. Farrar, Straus and Giroux.
Huntington, S. P. (1968). Political order in changing societies. Yale University Press.
Huntington, S. P. (1991). The third wave: Democratization in the late twentieth century. University of Oklahoma Press.
Katouzian, H. (2009). The Persians: Ancient, mediaeval and modern Iran. Yale University Press.
Keddie, N. R. (2006). Modern Iran: Roots and results of revolution (Updated ed.). Yale University Press.
Lijphart, A. (2012). Patterns of democracy: Government forms and performance in thirty-six countries (2nd ed.). Yale University Press.
Linz, J. J., & Stepan, A. (1996). Problems of democratic transition and consolidation. Johns Hopkins University Press.
Milani, A. (2011). The Shah. Palgrave Macmillan.
Minow, M. (1998). Between vengeance and forgiveness. Beacon Press.
North, D. C. (1990). Institutions, institutional change and economic performance. Cambridge University Press.
O’Donnell, G., & Schmitter, P. C. (1986). Transitions from authoritarian rule: Tentative conclusions about uncertain democracies. Johns Hopkins University Press.
Popper, K. R. (1945). The open society and its enemies. Routledge.
Rawls, J. (1993). Political liberalism. Columbia University Press.
Skocpol, T. (1979). States and social revolutions. Cambridge University Press.
Skocpol, T. (1982). Rentier state and Shi’a Islam in the Iranian Revolution. Theory and Society, 11(3), 265–283.
Teitel, R. G. (2000). Transitional justice. Oxford University Press.
Tilly, C. (1990). Coercion, capital, and European states, AD 990–1992. Blackwell.
United Nations Human Rights Council. (2026). Situation of human rights in the Islamic Republic of Iran (A/HRC/61/59). United Nations.
United Nations Office of the High Commissioner for Human Rights. (2025, August 29). Iran: Call to halt increasing executions and impose a moratorium on the death penalty.
Weber, M. (1978). Economy and society: An outline of interpretive sociology. University of California Press.
Reza Pahlavi. (2026, February 28). Thanks to President Trump, the hour of Iran’s freedom is at hand. The Washington Post.
Levitsky, S., & Ziblatt, D. (2018). How democracies die. Crown.
Capoccia, G. (2005). Defending democracy: Reactions to extremism in interwar Europe. Johns Hopkins University Press.
United Nations. (2004). The rule of law and transitional justice in conflict and post-conflict societies (S/2004/616).
Afary, J. (1996). The Iranian Constitutional Revolution, 1906–1911. Columbia University Press.
Ansari, A. M. (2003). Modern Iran since 1921: The Pahlavis and after. Longman.
